تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
دوشنبه 1386/08/28
ادامه 1

به نام بزرگ خالق خوبی ها

دیشب اولین بار بود به این موضوع فکر کردم که شاید بکارتم آسیب دیده باشه،می خواستم برم مادرمو بیدار کنم ازش بپرسم،ولی الان اصلا دیگه برام اهمیتی نداره،یعنی این چیزی نیست که از دست دادنش بخواد ناراحتم کنه،برای خودم کمی عجیبه که اینقدر راحت حرف می زنم،اگر این موضوع فقط برای یک نفر قرار مهم باشه و اون شریک زندگی آیندم و نتونه تالمات روحیمو درک کنه،اصلا من رو قدرت درک و فهم وشعور اون آدم نمی تونم حساب کنم چه برسه بخوام بشم همسرش.

ادامه...

 احساس می کردم باید به یه نفر بگم چه اتفاقایی داشت برام می افتاد،خیلی فرقی نمی کرد کی،از نگه داشتن این راز پیش خودم خسته شده بودم.شاید به اولین آدمی که بهش رسیدم،دختر عمم از خودم کوچیکتر،توی آشپزخونه بودیم که بی محابا پرسیدم:تا حالا کسی ازت خواسته فلان کار رو انجام بدی،بهم گفت:آره،همون پسر فامیلمون.این گفتن، اون شب به همین جا ختم نشد،همون شب با دختر عمم با خواهر بزرگترم حرف زدیم،دقیقا اون شبو یادمه،گفت بهتره به مامان بگیم،منم گفتم.الان واقعا ازش ممنونم به خاطر راهنماییش.بیچاره مامانم هنوز چند کلمه بیشتر حرف نزده بودم،زد توی صورت خودش و شروع کرد به فحش دادن به اون.فکر کردم با منه،فکرکردم از دستم عصبانیه،گفتم مگه من خواستم،گفت:با تو نیستم با اونم.من از نگرانی های مامانم چیزی سر در نمی آوردم،یعنی فکر می کردم از این ناراحت که یه پسر قسمت هایی از بدن منو دیده،به هرحال مامانم ماجرا رو با پدرم در میون گذاشت،اون شب کلی از من و دختر عمم سوال پرسیدن،از یه طرف ترس و از طرف دیگه ام از حرف زدن درباره  ی سوالایی که ازم می پرسیدن  خجالت می کشیدم،خیلی چیزها رو نگفتم،بعدش نمی دونم چی شد،پدرم باهاش حرف زد یا با خانوادش،از بعد اون شب دیگه درموردش هیچ کس حرفی نزد،ولی دیگه اذیتم نکرد.

کم کم بزرگ شدم،خیلی به این موضوع فکر نمی کردم،شایدم چون بدم می یومد از به یاد آوردنشون،ولی تو زندگیم به طور غیر مستقیم تاثیرات بدی گذاشته بود،تا سال دوم یا سوم دبیرستان.

کوچه ی هنرستان ما یه کوچه ی خلوت بود،ساعت تعطیل شدن مدرسمونم خیلی بد موقع ،معمولا بین 1 تا 3:30خیلی وقتا پیش می یومد بچه های مدرسه رو توی کوچه اذیت می کردن،این اتفاق دو دفعه برای منم افتاد،دفعه ی سوم با چند تا از بچه ها بودیم که یه پسر از پشت اومد و  اذیتم کرد،همون موقع اشک توی چشام جمع شد و رفتم یه گوشه نشستم گریه کردم،انگار توی یه لحظه تمام اتفاقایی که چند سال پیش برام افتاده بود یادم اومد،حتی جواب دوستامم ندادم،خب به نظر اونا این اتفاق توی کوچه ممکن بود برای هر کدوم از ما بیفته.

از اون موقع به بعد بود که کم کم گاهی اوقات بهش فکر می کردم،خیلی کم ولی خب همه چیز یادم اومده بود.و این سوال که چرا من؟چرا همیشه برای من؟اصلا یه دفعه یادم اومده بود که چقدر احساس بدی داشتم اون موقع.

البته پرسیدن این چراها از خودم فقط مربوط به این موضوع نمی شد،من متولد یه خونواده ی فرهنگی و مذهبی ام.بعد از سن تکلیف پدرم از این لحاظ خیلی سختگیری می کرد، نمونه ی سادش این بود که به اجبار باید چادر می پوشیدیم،از طرفی هم درس خوندن ما، یعنی من و خواهربزرگم، مخصوصا، خیلی براش مهم بود و گاهی وقتا ممکن بود دست به هر کاری بزنه که ماحرفشو گوش بدیم.نمی خوام اینجا بشینمو از برخوردهای بد پدرم بنویسم،فقط تا این حد که نحوه ی برخوردش،دست بلند کردنش روی ما،حرف زدنش،تعصبات بی موردش،محدودیت هایی که می ذاشت.همه ی اینا باعث می شد که احساس کنم به خاطر رفتارهایی که باهام شده یا می شه با بقیه متفاوتم.این احساس تفاوت رو می تونم دقیقا توی فاصله گرفتن از جمع های خانوادگی به خاطر بیارم،و اینکه تا مدت ها هنوز سعی می کردم با بازی های بچه گانه خودمو مشغول کنم و چیزای دیگه ای که دوست ندارم دربارشون حرف بزنم.

به خاطر فنی بودن رشتم یک سال زودتر رفتم دانشگاه،یعنی همزمان با خواهرم که یکسال ازم بزرگتر بود.اراک شهر خیلی جالبی نبود،به خاطر محیط دانشجویی،بچه هایی  از همه نوع و همه جا وهمین طور کارخونه های مختلف،کسایی که توش زندگی می کردن از شهر و فرهنگ های متفاوتی بودن.پدرو مادر من آدمای نسبتا حساسی ان،بعد از اینکه در مورد خوابگاه ها تحقیق کردن و به این نتیجه رسیدن که محیط مناسبی ندارن،ازم خواستن که با یکی از دخترهای فامیل پدرم که اونجا دانشجو بود  همخونه بشم،من ترجیح می دادم که برم خوابگاه ولی بهم اجازه ندادن،و دوران دانشجویی من توی اراک با یک دختر آشنا و یک دختر غریبه شروع شد،دو تاشونم ازم بزرگتر بودن.....

دارم سعی می کنم همه چیزو بگم و بعد یک جا جمع کنم و تمومش کنم.

منتها به خاطر اینکه پست ها خیلی طولانی می شه و خودمم خسته می شم مجبورم کم کم بنویسم.به هر حال ادامه دارد...

+ نوشته Massy