استادم می گفت آدما باید تو زندگی مثل وایکینگ ها باشن ،دریانوردایی که به قدری تبحر پیدا کردن که از بادهای جهت مخالفشون هم برای جلو رفتن استفاده می کردن.
--------------------------------------------------------------------------------------------
استادم کلا حرفای قشنگی می زد با اینکه کمتر کسی تو دانشگاه دوستش داشت)بیشتر به خاطر نحوه ی تدریس و نمره دادنش(من خیلی دوسش داشتم یعنی دارم.
می گفت :آدم سالم هیچ وقت رو ویلچر نمی شینه با اینکه شاید بهش خیلی ام مزه بده، این یه مثال بود برای چرایی ارتباطات و دنیای مجازی.البته زیادش
گاهی وقتا با تمام وجود حس می کنم به این دنیا پناه می یارم.ولی بیماری نه!
شاید به خاطر اینکه به نظر خودم محیطی که من توشم بیماره
شهرمن
گرچه دوستش دارم ولی دوست داشتن دلیل خوبی برای توجیه خوب بودن نیست.وقتی تو خیابونای اینجا راه می رم حس می کنم شهر داره می ترکه از جمعیت آدما،از ماشینایی که تو خیابونای تنگ تردد می کنن...
اکثریتی که شاید تا چند وقت پیش تو روستاهای نزدیک و اطراف شهر زندگی می کردن،همیشه می گم همه ی آدما حق دارن پیشرفت کنن و برای این پیشرفت مرز ومحدوده ای نباید وجود داشته باشه ولی کاش می شد باور کرد پس این ظاهرسازی ها ی شهرنشینی و تغییر ات، واقعا اثری از انگیزه های مثبت هست!
بعد از چهار سال برگشتن به اینجا واقعا احساس غریبی می کنم،با وجود دوستای قدیمیم ولی دلم می خواد آدمایی باشن از خودم بالاتر ولی ... حالام که باز دوست دارم برم مثل همیشه!اصلا من همیشه می خوام برم ولی برگردم![]()
و اقلیتی که هنوز موندن و به هر دلیلی که نداشتن تا بخوان مثل خیلی های دیگه به کلان شهرا برن واین اقلیتم از لحاظ سنتی و فرهنگی از اونچه که معمولا تو شهرای کوچیک رایج مستثنی نیستن و تعصبات مذهبی)اینم من بهش می گم مذهب تعصبات(
که خودم شخصا وجودش رو تو قشر قرهنگی بیشتر از همه حس کردم.
حالا حق دارم به اینجا پناه بیارم یا نه؟
البته با تمام این حرفا جای دیگه ای هم هست برای پناه بردن:اونم طبیعت بکر و زیبای اینجاست،اگه از من بود می رفتم تو یکی از همین سیاه چادرا زندگی می کردم
البته به قول یکی از دوستام با امکانات قرن ۲۱![]()
تا حالا وسط بغض وگریت خندیدی؟
از اینجا خیلی بد گفتم ولی از خود تعریف نباشه آدماش مهمون نوازن اینو من نمی گم مهموناش می گن
یه قلعه ی بی نظیر داریم
کلی آبشار و جنگلای بلوط