به نام بزرگ خالق خوبی ها
دوست داشتم یکدفعه از امیر و محمد بنویسم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از
مرگ امیر .
امیر پسر دایی من 16 ساله،پسر کوچیکه ی دایی جانبازم.این که دارم اینا رو اینجا
می نویسم نه به خاطر اینکه دلم گرفته و ناراحتم واسه اینکه امیر یه درد مشترک
بود.خودش،زندگیش،برادرش،پدرش...
دایی تقریبا دو سال پیش بود که فوت شد نمی دونم چند وقت بود من ندیده
بودمش ،دایی عبدل جانباز جنگ بود از اونایی که تا مرز شهادت رفته بودن اما ...
به خاطر ضربه ای که به سرش خورد دچار مشکلات روحی و روانی شد،می گن آدمی
بود فوق العاده اهل مطالعه و تفکرو سنجیده سخن.
زنده موند،ازدواج کرد و دو تا بچه دو تا پسر:امیر ومحمد.زنش نتونست تحمل کنه
طلاق گرفت و بچه ها پیش پدر موندن و مادرشونم شد مادر بزرگم.
چون دایی یه دفعه حالش بد می شد ما هیچوقت خونه ی مادر بزرگم نمی رفتیم.
در واقع قدغن بود گرچه دایی وقتی حالش خوب بود خیلی مهربون بود.مدرسه که می
رفتم یه روز تشنم بود با اینکه اجازه نداشتم برم،رفتم در خونه ی مادربزرگم آب بخورم
آب که خوردم اون وقت یه دویست تومنی داد منم تا قبل از اینکه برسم خونه همشو
خرج کردم که کسی دعوام نکنه،یه بارم آش نذری براشون بردم ولی اون بار دایی
حالش بد بود...
گاهی اوقات بستری بود گاهی خوب بود گاهی هم ممکن بود دست به هر کاری بزنه
تا اینکه فوت شد.حالا امیر بود و محمد ومادریزرگم...
محمد خیلی وقت پیش ترک تحصیل کرد بود و نهایتا دوستای بد زندگی تلخ کمبود
محبت شدید و..و..و...
امیر بهمن امتحانای مدرسش رو با اینکه نرفته بود دادنمی شد ازشون خیلی انتظار
داشت تلخی و تنهایی توی زندگی بیشتر از اونی بود که بشه فکرش رو کرد
تو یکی از همین خیابونای جامعه ی امن ما امیر یه مغازه موتور فروشی راه انداخت و
توش کار می کرد. دهم مرداد یه مرد با صورت پوشیده توی روز روشن در ملا عام با
اسلحه ی کلاشینکف می ره در مغازه به سادگی کلمه ی کشت امیر رو می کشه.
و هیچ کس هیچ چی نمی دونه
امیر رفت ...
محمد بی پدر،بی برادر...
مثل همیشه تنها وتنهاتر از همیشه.
و قاتل امیر نا معلوم وآزاد