من ملک بودم وفردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
پرودگارا ...
آگاهی که چه عاشقانه دریا را نگریستم،و تلالو انوار خورشید روی امواج آن
هنگام غروب زبانم را جز به ستایش و اظهار عشق نگشود و غرق زیبایی
خالق زیبا آفرینی شدم که سبزی برگان درختان سبز را به اراده خویش به
دست باد سپرده تا شاید بنده ای چون من غرق در مستی این زیباییها شود....
وباز نشانه ها:نشانه ها به عدل و آگاهی و حکمت تو چه بسیار ونشانه ها به
جهل ونا عدالتی بندگانت چه آشکار که ای محبوب من،معبود من،شنوای تمام
سخنانم وصبور بر تمام نادا نی هایم جز قادری به نام تو نمی شناسم که از او
طلب عفو بر بندگانش را کنم که بخشنده ای جز تو نمی شناسم که از او طلب
بخشایش کنم و عالمی جز تو نمی شناسم که بی هیچ شرمی در حضورت اظهار
نادانی کنم.
مطلقی جز تو نمی بینم که بر او تکیه کنم که نه بر تنهایی خویش که این حس
تنهایی ثمره ی غفلتی بیش نیست،شاهدی بر غریبی آدم و بنی آدم چگونه گریستم.
صادقانه!صادقانه سپاس می گویم که سخاوتمندانه فرصتی دیگر دادی تا
با تکیه بر وجودت شاید به جایگاه اول خویش بر گردیم ،شاید...
-----------------------------------
چند روز دیگه می شه یه سال یعنی می شه روز پروازم
فقط خودش می دونه که چقدر دلم برای کعبه تنگ شده.