تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
شنبه 1386/02/08
بازارچه
به نام بزرگ خالق خوبی ها

گلدونای کاکتوس،بابادک های آبی و سفید و صورتی ،کارت پستا ل های رنگارنگ

سمبوسه،سالاد،ژله،کیک،چایی و... .

از سمت راست که وارد سالن می شی اول غرفه ی شمع و کاکتوس، کنارش غرفه ی فروش جعبه های فانتزی

و کنار اونم صابره،کارت پستالاش می فروشه.                                                                         

سماور و قوری و کیک و ترشی و مربا و نسکافه ام همه توی یه غرفه، در واقع روی چند تا میز به هم چسبیده

است.

یه کم این طرف ترم جوجه چینی و سالاد الویه است که بچه ها خیلی تمیز ومرتب همراه با سالاد و گوجه و

زیتون و...اونا رو می چینن و بعد می فروشن.

اینجام منم امروز (یعنی اون روز)بلیط می فروختم برای مراسم اختتامیه که قرار بود .همراه با برگزاری یه

کنسرت باشه که پول اونم  به نفع همون بیماراست واجراشم با بچه های دانشگاست(که خیلی خوب برگزار شد

یعنی همه چیز عالی بود)گاه گاهی که سرم خلوت می شه ودور و ورم رو نگاه می کنم راضی از آرامشی که

دارم و ازجایی که هستم فقط لبخند می زنم.

بغلدست منم میز فروش کتاب هایی که برای معرفی انواع سرطان هاست(اکثر کسایی که  می دیدم از این غرفه

خرید می کنن،اساتید بودن)

بعدشم سمبوسه وساندویچ و نزدیک به انتهای سالنم از این سمت ،ژله ،کافه گلاسه،شربت ،سوپ و سالاد

ماکارونی بود روز آخر به همه ی اینا سالاد کاردینال و آش رشته ام اضافه شد.

می دونی به غیر از فضای اینجا دیدن آدمایی که با جون و دل کار می کنن ،از صبح تا بعد از ظهر به عنوان

متصدی فروش از ساعت شش و هفتم حتی شاید بدون هیچ استراحتی توی خونه شروع به درست کردن غذا

برای روز بعد می کنن بهم ثابت می کنه هستن آدمایی که به فکر خیلی های دیگه ام هستن.

شاید این حس رو بیشتر از الان پارسال احساس می کردم وقتی تو اون روزای زرد بهاری پام رو اینجا گذاشتم

بهارم چندیدن برابر همیشه سبز شد.

وقتی چشمای نگران حسنی رو می بینم تازه می فهمم نگرانی های خودم چقدر بیخود.

شاید اگر نازنین ببینی باورت نشه این دختر بی خیال از همه ی دنیا، تا سطل های زباله پر می شه کیسه

هاشون عوض می کنه.

نگاه مهربون شهر بانو،لیلا،فرشته و همه

حتی حرف زدن با مزه ی آقای آزاد

خدا رو شکر همه چیز به خوبی برگزار شد و مراسم اختتامیه ام فکر می کنم به همون خوبی که حسنی می

خواست(سرپرست گروه)تموم شد.

تو این چند روز به غیر از حس خوبی که داشتم خیلی چیزام یاد گرفتم:از غذاهای جدید بگیر تا رفتارهای قشنگ

بچه ها.

زودتر از اون چیزی که فکر می کردم تموم شد.

+ نوشته Massy