تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
جمعه 1387/01/02
امید،کافی نیست + واقع بینی

به نام بزرگ خالق خوبی ها

فکر می کنم خیلی چیزا تو زندگی باید دست به دست هم بدن تا اون اتفاق هایی بیفته که ما دوست داریم،به آرزو هامون و آرامشی که می خوایم،برسیم

من اصولا آدم امیدواری هستم،خیلی امیدوارم،به اینکه شرایط بهتر می شه،به اینکه آدم ها اصلاحپذیرند،به اینکه اگر بخوایم می تونیم به خیلی از چیزهایی که می خوایم برسیم و ... .

ولی امید،کافی نیست،تلاش هم لازمه،و وقتی تلاش می کنی،باید صبر هم داشته باشی،این راه مستقیمی که خیلی از آدم ها اسما بلدند،اینکه خدایا ما رو بکش راحتمون کن،به گمونم به خاطر بی تحملیه ما آدماست،یا به تعبیری عجله.

شایدم خستگی،راستی چرا بعضی وقتا هر چی فکر می کنی،نمی تونی بفهمی گیر کار کجاست؟بعدشم خسته می شی.

شایدم نمی خوای باور کنی.فکر کنم ناباوری نسبت به واقعیت ها خیلی بده.با وجود نسبی بودن همه چیز این دنیا،دلم می خواد یاد بگیرم،واقعیت ها رو همون طور که هست ببینم،و جایی که واقعیت ها رو نمی دونم و هیچ کس دیگه ام نمی دونه،خوش بین باشم.هیچ دلیلی نداره،وقتی واقعیت ها رو نمی دونیم،به خودمون بدبینی رو تلقین کنیم یا  اجازه بدیم دیگران اینکار رو انجام بدن،یه نمونه ی سادش رو می گم:

تهران،توی ترافیک مونده بودیم،کمی جلوتر دعوا شده بود،صاحب یه ماشین میوه فروشی با چند تا آدم از یه ماشین دیگه که ظاهرا از قبل برای دعوا آماده بودن.صحنه ای که من دیدم دقیقا این بود:

یه نفر مدام چوب رو بالا می برد و پایین می آورد،خب مسلم بود که با تمام قدرتش داره به چیزی ضربه می زنه ،به خاطر جمعیت زیاد چیزی مشخص نبود،من که تا دیدم،وا رفتم،بغز کرده بودم،سرمم داشت گیج می رفت.

همون موقعم شاگرد راننده اتوبوس داشت می گفت:آااااخ کشت یارو رو،داغونش کرد،وای مرد، میوه فروشه افتاد تو جو ... .

بعدم مردی که چوب دستش بود،چوبشو انداخت تو ماشینشو،سوار شد رفت.

مردم یه خورده پراکنده شدنو،پلیس اومد،یه نفر از اون وسط با لباسای پاره پوره بلند شد،نمی گم کتک نخورده بود،ولی اون ضربه های محکم به اون نخورده بود،بلکه پرتقالاش بود!

بعدشم به خودم گفتم،دختر خل واسه هیچی چقدر خودتو اذیت کردی...

+ نوشته Massy