بالاخره عید شدو زمستون تموم شد
از شروع دوباره ی فصل بهار خوشحالم
عید رو به همتون تبریک می گم،سال خوبی رو براتون آرزو می کنم
آدمای زیادی تبریک گفتن،اس ام اس زدن،بین همه ی تبریک ها اینو از همه بیشتر دوست داشتم:
.....................
سرخوش آن عیدی که آن بانی نور
از کنار کعبه بنماید ظهور
قلب ها را مهر هم عهدی زند
از حرم بانگ اناالمهدی زند
.....................
الان که دارم می نویسم،خرم آبادم،یعنی دیشب رسیدم،از کاری که پیدا کردم راضی ام،در واقع از یه تجربه اولیه نسبتا خوب،می دونی مدام خدا رو شکر می کنم،به خاطر محیط خوب شرکت و همکارای خوبی که دارم،مدیرمونم آدم خوبیه،خودم هوز قرارداد نبستم،به قول خودش یه وردستم بهم داده... .
پریروزم یکی از همکارام که هنوز نمی دونم اسمش چیه یه گلدون بهم هدیه داد،یعنی به همه داد،منتها من اصلا فکر نمی کردم،برای منم آورده باشه،این مدت به خاطر کلاسام،روزی دو سه ساعت بیشتر نمی رفتم شرکت.ولی برای آشنایی خوب بود.
این هفته یه جلسه کلاس در بازارم داشتیم،کلاس تعمیرات سخت افزار،فقط دو نفریم،مربیمونم یه جلسه بردمون پاساژ ایران،برای اینکه همه ی قطعات رو از نزدیک ببینیم،منم یه خورده خریدبرای شرکت کردم.در کل دیدن اون همه چیزای جدید هیجان انگیز بود... .
پریشبم که چهارشنبه سوری خونه ی عمه بودم،دو سه سالی هست که از چهارشنبه سوری بدم میاد،از صدای ترقه ها،از رو آتیش پریدن ها ... .بر عکس من عمه مثل اینکه خیلی دوست داره،کلی ترقه و منور خریده بود برای خودش و بچه ها،بقیه ی فامیلا رم دعوت کرده بود که بیان ... .من فقط یه منور روشن کردم،نور خوشگله،صدام نداره... .
چند جلسه ام که پیش آقای افشار رفتم،جلسات رواندرمانی خسته کننده است،ولی خب هم پرشام کمتر شده هم گریه هام،یه وقتایی به جلسه های اولم فکر می کنم،به الان خودم خیلی امیدوار می شم.می دونی گاهی اوقات هست که آدم نمی دونه چه جوری باید به خودش کمک کنه.