تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
چهارشنبه 1387/02/25
دلداري
به نام بزرگ خالق خوبي ها

هنوز دوماه از شروع امسال نگذشته،
امروز يكي ديگه از دوستامو از دست دادم،يعني باهام قطع رابطه كرد،چون يه دختر مجردم كه اومدم تهران،به خاطر اينجوري بودن شرايط زندگيم،به خاطر اينكه خانوادش نمي خواستن با اينطور دختري رابطه داشته باشه.بهم اس ام اس زد... .
دومين باريه كه تو اين مدت اينجوري داره دلم مي شكنه... .
مگه من اينجا چي كار كردم؟
جز اينكه از ساعت 8 تا 5 بعد  از ظهر مي رم سركار،وقتي بر مي گردم اينقدر بايد بدوام كه به همه ي كارام برسم؟
جز اينه كه فقط از اينه اينجا بودنم خوشحالم كه حس مي كنم مي تونم پيشرفت كنم،مي تونم برم دنبال چيزايي كه دوست دارم؟
خودم به خودم دلداري مي دم،مي گم عب نداره،هنوز خدا هست،خوبه كه مي دونست چقدر دوستش دارمو اينجوري كرد... .


 
+ نوشته Massy
جمعه 1387/02/20
زنی که مردش را گم کرد
به نام بزرگ خالق خوبي ها

دومين پست امروزمه،عجيب اين روزها داستان صادق هدايت توي ذهنم تداعي مي شه:زني كه مردش را گم كرد.

بعد از ظهر رفتيم پارك لاله،اولش خيلي ذوق كردم،ولي بعدش همش حس مي كردم،هيچي جاي دريا رو نمي گيره،حتي تماشاي معصوميت بچه هاي مشغول بازي توي پارك.

يه جاي ديگه ام رفتم،مسجد نور،اماكن مذهبي آدم(آدم يعني مصي) رو خيلي آروم مي كنه.مسجد خيلي خوبيه با امكانات عالي و فضاي راحت و آروم و دلنشين.دقيقا دور ميدون فاطمي.

+ نوشته Massy
جمعه 1387/02/20
دلتنگي هاي MaSsy

به نام بزرگ خالق خوبي ها

نمي دونم تا چند وقت ديگه مي تونم كفشامو بپوشم،ولي حالا ديگه دوستشون دارم

دلم مي خواد اگر پاره ام شد،دوباره بدم كفاش بدوزه و از اول بپوشم،الاااااااان نزديك سه ماهه كه من مي خوام يه كفش نو بخرم،ولي هيچ كفشي نبوده كه دوست داشته باشم،يا توش راحت باشم،اينم پامو مي زد،ولي الان خوبه.

آقاي آيدين مي گه اينجا وبلاگ خودته،هرچي دوست داري مي توني بنويسي،ولي من هيچ وقت نفهميدم كاري كه فقط انجام دادنش واسه دوست داشتن خودم باشه،به چه درد مي خوره.

اين كه كفشام داره پاره مي شه و اينقدر ذوق دارم كه بگم من يه جفت كفش مندرس دارم كه دوستشون دارم به حال ديگري چه فرقي مي كنه؟

حوصلم سررفته،از تمام هفته ي كاري پيش فقط شنبه رو رفتم سر كار،بقيش مرخصي استعلاجي،از استراحت كردن خسته شدم!

دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سركوه

دورها آواييست كه مرا مي خواند

حالا شعر مي گيم(يه قسمتايي به حالت دكلمه×× خونده بشه لطفا)

دلش ساحل دريا مي خواد

نوشين* و صحرا مي خواد

جنگل زيبا مي خواد

مي خوام برم انار جان

دلم يه روستا مي خواد

××صداي جيرينگ جيرينگ صدف هاي دريا

××باغچه كوچولوي خونمون،شاهي هاي بي حيا

تره و ريحون مي خواد

 

دلم لك زده با يه جونور واقعي حرف بزنم

مثلللللل گاو

بز،بز نه گوسفند

جوجه

يا يه مارمولك،كرم،تو بگو مگس،قورباغه

دلم براي عاطفه تنگ شده،آبجي كوچولوي 8 سالم،براي ريحانه

حالا خوبه فاطي اينجاست،وگرنه دغ مي كردم

يه عكسم دارم،منم با خونه ي خدا

واسه دلخوشي همه ي اينا خوبه

دلخوشي ها كم نيست:كودك پس فردا

مي دوني گاهي وقتا كه رويا پردازي هام گل مي كنه،مي گم يه روزي بچه هاي من اينجا رو مي خونن،وقتي درخت سبزبشه،به خودددددم مي گم تازه نوه هامم اينجا رو مي خونن...

بعد چي مي گن؟

الهي قربونشون برم

كاش كه اينقدر كه ذوق ديدن نسل هاي بعد از خودمو داشتم،دلم مي خواست ببينم فردا چه جوريه.

از امروز تمرين مي كنيم... .

بعضي وقتام دلم مي خواد يه خورده از سياست و مملكتداري و ... سر درارم،ولي هيچ جا به درد آدم نمي خوره،ههههههههههي همونقدر كه از دور و ورت بي خبر نباشي بسه.

مصي الان مي ره مي شينه يه ذره سهراب مي خونه،وسايلشو مرتب مي كنه

مصي ديگه ظهير الدوله نميره

سر قبر فروغ نميره

ديگه سر قبر هيچ مرده اي واسه زنده ها گريه نمي كنه

زنده ها بايد ارزششو داشته باشند،گرچه من تا حالا به هيچ آدمي بي ارزشي رو نسبت ندادم

زنده ها اگر مرد بودن...

اين اشك  هميشه  جاريه،حيف كه واسه يه دلتنگي بيخود ريخته بشه

...

ديگه برم

به ديدن يه دسته مرغابي يا غاز،يه شاليزارم قانعم

مرخصي بعديمو مي رم شمال،بعدشم مشهد.


*نوشين،فاطمه،سمانه،ميترا،سوگلي،فرشته،مارال:دلم واسه همشون تنگ شده،دوستاي شمالم،همكلاسي هام،براي خانوم ايزدي و حاج آقا(همسايه هاي خوابگامون)با درختا و پرتقالاشون... .

+ نوشته Massy
پنجشنبه 1387/02/19
بيگانه
قلب سنگي ات

ناباورانه عاجز است از درك نيازم

احساسم

ديريست كه ديگر خبري نيست

از لطافت صادقانه ي كلامت!

 

+ نوشته Massy