از اینکه به رسیدن به آرزوهام دارم نزدیک می شم خوشحالم،شاید فقط به اندازه ی چند ماه سرد زمستونی باید انتظار بکشم،و چه لذتبخشه ا نتظاری که ان شالله پایانش خوبه... .
طبق عادت همیشگی فقط کمی دلم شور می زنه،اینبار از تفاوت نوع زندگیم و شاید هم کمی عجیب شدنش،با اینهمه مهم رسیدن به هدف هاست!از این بابت خوشحالم.
مراسم تاسوعا و عاشورا و شام غریبان،بیشتر از هرچیزی برام یادآور خاطراتیه که هر سال توی ایام محرم داشتم،شاید واسه اینکه تو سالهای مختلف، جاهای مختلفی بودم،خرم آباد،تبریز،اهواز،شلمچه،اراک،تهران،نور... .تو این مابین،روضه ای که پارسال تهران با فرشته رفتیم خیلی به دلم نشسته بود،بچه تر که بودم،مراسم روضه خونیه مسجد جوادالائمه رو موقعی دوست داشتم که از رقیه می گفت،دلبستگی های ما ایرانی ها فکر می کنم یه جوری قبل از خود امام و واقعه ی کربلا،به همین مراسماست،کم کم بزرگ شدیمو فهمیدیم چرایی وقایع رو، امسال فقط شام غریبان رفتیم مسجد،من چه حس غریبی می کردم،امسالم انگار اینجا نبودم،خودم نه ذهنم،ذهن بازیگوشیه،گاهی اصلا شرایط رو در نظر نمی گیره،می ره پی فلسفه بافی ها و چراهاش.دلم می خواست بی دلیل گریه کنم و عزا بگیرم بی چرا،سنگینی فضا به حدی بود که ناخواسته هم بخوای اشک بریزی.
گاهی پر از ادعاییمو ولی ...
السلام عليكَ يا ابا عَبداللهِ وَ علي الاَرواح الَّتي حَلت بفنآئِكَ عليكَ مِني سلامُ الله ابداً ما بَقيتُ وَ بقيَ الليلُ وَ النهارَوَ لاجعلهُ اللهُ اخرَ العهدِمني لزيارتكم السلامُ علي الحسين وعلي علي بن الحيسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين
بالاخره موفق شدم برگردم خونمون ،البته به سختی
سخت که نه فقط دیروز صبح اصلا ماشین نبود،در واقع ماشین هایی که باید سرویس می دادن هنوز نرسیده بودن، آخرشم با ماشین بروجرد اومدم،اونجام بابا اینا اومدن سراغم تا بالاخره رسیدم به خونه
اینجا آب و هواش خیلی بهتره،یعنی اونقدر سرد نیست، اصلا نسبت به تهران،بهاره،معمولا خرم آباد نه خیلی گرم می شه نه خیلی خیلی سرد.امسالم بعد از چندین سال بود که برف رو زمین نشسته .
اینقدری یخ کردم، اونجا بودم که تا یه ماه نخوام برم پیش آقای افشار،جلسه آخر در مورد نحوه ی برخورد انسان ها با مشکلات حرف می زد:اینکه آدم ها دو دسته اند،در واقع به دو صورت با مشکلات برخورد می کنن:
۱)هیجانمدار،کسانی که در مواجهه با مشکلات عکس العملهاشون اینهاست:آشفتگی،اضطراب،افسردگی،احساس نا توانی،ندید گرفتن،به دارو پناه بردن،مواد مخدر،خودکشی.
در مورد این آخری نوشته های تولستوی توی کتاب اعترافات رو خیلی قبول دارم، می گه انسان ها بر سر یه چهارارهن و هر کدوم جز یه دسته ای هستن که این راه ها رو انتخاب می کنن:کسایی هستن که اصلا در زندگی فکر نمی کنن که بخوان به بن بستی برسن و به سرشون بزنه که خودکشی کنن،یه دسته هستن که فکر می کنن ولی زندگی رو با تمام مشکلاتش دوست دارن و می خوان ادامه بدن،دسته ی دیگه آدم هایی هستن که به خودکشی فکر می کنن ولی می ترسن این کار رو انجام بدن و نهایتا کسایی هستن که نه ادامه می دن و نه به ترسشون اهمیت می دن و خودشون رو به یه نحوی از بین می برن.(این کتاب رو پریسال خوندم،در کل مفهوم حرفاش همین بود)
فکر می کنم اگر بهش فکر کنی می تونه همیشه بعنوان یک راه(بیراهه)برای خلاصی وجود داشته باشه،تو همیشه فرصت انجامش رو داری،ولی همیشه فرصت زندگی کردن نداری و از اون بدتر اینکه انجامش به قیمت رنجوندن خدا تموم می شه... .
۲)مسئله مدار،با این تفکر که هدف خلقت ما حل مسئله است،دنیا پر از مسئله است،هر مسئله چندین راه حل دارد،با حل مسئله:۱-ما رشد می کنیم.۲-تجربه های ما بیشتر می شود.۳-اعتماد به نفس ما افزایش می یابد.۴-احساس توانمندی می کنیم
واکنش این دو دسته به اینصورت:
هیجانمدار:مشکلی را حل نمی کنند-بر پیچیدگی آن می افزایند-رشد روانی به تاخیر می افتد- اعتماد بنفسشان را از دست می دهند- تجربه نمی کنند.
مسئله مدار:ماموریت حل مسئله
به من که بد نمی گذره،تازه دیشبم کلی از شنیدن خبر عقب افتادن کنکور ذوق کردم
.فقط یه خورده هوا سرده،اینم آدم برفی منه:
دوست دارم بهش بگم غول برفی،ولی خب اونقدرام بزرگ نیست،فرقش با بقیه ی آدم برفی ها اینه که دو کاره است،مثل صندلیه،تو عکس انگار منو بغل کرده،هنوزم در خونه ی عممه،آخه تو کوچه درستش کردم،اینجا خیلی سرده،دیشب بابا می گفت،خرم آباد گازا می ره و می یاد،اونجام سرده،تلوزیونم که شهرهای دیگه رو نشون می ده و برف و سرما رو می بینی،تو خونه ام سردت می شه.
خونه عمه که نه خونه ی فاطمه اینا،چقدر مزه داد این اس ام زدن اشتباه منو،بعدشم که رفتم خونه ی فاطمه اینا،دیروزم که باهاش رفتم میرداماد دستکشی که پریروز تو داروخونه جاگذاشته بودم رو بگیرم،کلی خاطره شد،آخه از پاسداران همینطوری دنبال ایستگاه اتوبوس می گشتیم که بریم اونجا،آخرش رسیدیم به خود داروخونه
،جالب اینجاست برگشتنم دوباره همین اتفاق افتاد،وااااااااااااااااای چقدر سرد بود و لیز،چه مزه ای داد وقتی رسیدیم خونه... .کلی ام خانواده ی فاطمه و خودش افتادن تو زحمت،تجدید خاطراتی که من اصلا یادم نبود،مثلا اینکه شمال که بودیم،فاطمه وقتی می یومد خونمون،من ماهی درست می کردمو چقدر خندیدیم،کلی حرف زدن پشت سر بچه های مر کز روباتیکو دانشگاهو اساتید( همین جا طلب حلالیت می کنم
)شبم که موقع خواب مثل دیوونه ها سعی کردیم تمرکز کنیم اسم سخت کندلوس یادمون بیاد... .
بسته شدن جاده و توفیق اجباری اینجا بودن،باعث شد چند جلسه بیشتر بتونم برم پیش روانشناسم(رواندرمان)کلی حرف زدیم،ولی خب یه مشکلی که هست اینه که گاهی اوقات من از خودشم می ترسم،دارم سعی می کنم که اینقدر حساس نباشم ولی ... .البته خب یه سری چیزا رو برام توضیح می ده که سر وقت اینجا می نوسم،ولی در کل توی حرفا از تعریف کلمه ی صمیمیت خیلی خوشم اومد:
احساس امنیت و اعتماد در کنار افراد،طوری که کسی(کسانی)تو رو در هر شرایطی بپذیرن،اینکه دیگری تورو از سر خودخواهیاش نباشه که می خواد(متقابلا).اینکه بر خلاف وابستگی، ایجاد توقع و ناراحتی نشه ... .
به این فکر می کردم چقدر خوب بود همه ی مردم با هم صمیمی بودن.حداقلش این بود که هیچ جنگی نبود... .
دومین باریه که می یام تهران و از دیدن این همه برف،کلی لذت می برم،جمعه که می خواستم بیام،یه کوچولو تو دلم آرزو کردم وقتی می یام برف باشه آخه شهر ما خیلی برف نمی یاد،ولی نبود،به جاش پریروز که داشتم برمی گشتم خرم آباد،اتوبوس مجبور شد به خاطر سنگینی برف،از جاده ی تهران-قم دور بزنه و برگرده تهران.حالام که موندگار شدم خونه ی عمه.
یه جلسه ی دیگه ام رفتم پیش روانشناسم،البته نه درمانی،یه جورایی حس می کردم این رفت و آمدامو حرف زدنام کار بیخود ومسخره ایه.آخه حس می کردم به جایی که بهتر بشم دارم بدتر می شم.می گفت:به خاطر تغییر شیوه ی رفتاریت نسبت به موضوعاته،این که تا حالا،شاید با عکس العملهای اشتباه می تونستی موقتا از دست بعضی چیزا خلاص شی،ولی حالا ،شاید یه کم طول بکشه تا آشفتگی ها از بین بره.ولی به جاش دائمیه.
می گه: وجود بعضی از عکس العمل ها توی نا خودآگاهه مثل حساسیت هایی که نسبت به صحبت کردن در مورد بعضی موضوعات عادی روزمره هست،یا گاهی پرش ها ناخودآگاه و اجتناب کردن ها.هدف از این جلسات آوردنه مسائل از ناخودآگاه به خودآگاهه،چیزایی که بعضی وقتا می بینم، خودمم از وجودشون خبر نداشتم،چه برسه به اینکه بخوام درمان کنم یا از بین ببرم.
دیروز بعد از تموم شدن جلسه،تقریبا دوساعت همونجا موندم و از پنجره داشتم بیرون رو تماشا می کردم و فکر می کردم که می خوام اصلا ادامه بدم یا نه.آخرشم ازش آدرس یه جای بلند رو گرفتم که برم تماشا کنم.نمی دونم چرا اینقدر بلندی ها رو دوست دارم:گاهی وقتا می گم شاید به خاطر اینه که وقتی از بالا چیزها رو می بینی و کوچیک بودنو و گاه بی اهمیت بودنشون رو حس می کنی،بهت آرامش می ده.خلاصه اینکه به غیر از اونجا رفتم تا دارآباد و کمی هم بالای کوه.

و چه لذتی داشت دیدن برفو علاوه بر اون شنیدن صدای خنده ی آدم هایی که اومده بودن سرسره بازیو برف بازی توی کوهپایه و صدای آب جاری رودخونه.
برگشتنی می خواستم برای چندمین بار امتحان کنم ببینم می تونم، مسیر میدون صنعت تا خونه ی عمم رو با تاکسی برم یانه،آخه همیشه با تاکسی ها گم می شم،ولی با اتوبوس بلدم(یه بارم که به یه خانوم تو ترمینال کمک کردم تا پسرش رو پیدا کنه،خواستن برسوننم تا خونه،به صنعت که رسیدیم،پسرش بهم گفت:حالا از کجا برم؟منم هی گفتم خیلی ممنون دیگه زحمتتون نمی دم و خودم دیگه می رم،از اون اصرار و از من انکار،تا آخرش اعتراف کردم با ماشین های شخصی این مسیر رو بلد نیستم برم، فقط با اتوبوس).خیلی سرد بود،نمی خواستم تا اون بالا برم که سوار اتوبوس بشم،ایندفعه ام طبق معمول اشتباه رفتم،تو ماشین از راننده که پرسیدم،بهم گفت اشتباه اومدی،ولی بشین می ذارمت سر یه مسیری که بتونی راحت بری یه پیرمرده ۵۰ یا ۶۰ ساله بود،باهاش رفتم تا بام تهران، مسافراشو پیاده کرد و برگشتیم.عادت ندارم با راننده ها،توی ماشین حرف بزنم،ولی حوصلم سر رفته بود و شروع کردم حرف زدن.حرفایی که بینمون رد وبدل شد،حرفای عجیبی بود،اونقدری که مثل خیلی و قتا به چرایی قرار گرفتن آدما سر راه هم فکر می کردم و بعدشم رسوندم تا در خونه ی عمم،کرایه ام چیز زیادی نگرفت... .
الانم که دارم فکر می کنم،از فرصت استفاده کنمو برم سوگلم ببینم.خوبی برگشتنم این بود،رفتم الهامو زینبم دیدم،روز اولم که فرشته رو،خونه ی عمم که همیشه پر مهمونه،چند ماهی هست که این عمم رو خیلی بیشتر از قبل دوست دارم،به نظرم آدم خیلی مهربونیه.
به نام بزرگ خالق خوبی ها
همیشه به خودم می گم،هیچ آدمی هیچ وقت تنها نیست،احساس تنهایی از سر غفلت و غرور آدم هاست،وقتی که خدا رو فراموش می کنن.
ولی یه جور حس تنهایی دیگه هست از جنس زمینی که من بهش می گم احساس غربت یا غریبی،فکر می کنم اینم برای تمام آدم ها وجود داره،شایدم هرکسی سعی می کنه یه جوری از بینش ببره یا به معنای بهتر باهاش کنار بیاد،شاید همین حس غربته که گاهی اوقات می شه یه بغز و بعدشم قطره های جاری اشک:
اشک رازیست...
اگه گریه ام نباشه گاهی وقتها،پس جای این حس غریبی رو چه جوری می شه پر کرد؟
دیشب روی مرز پشت بوم خودمون و همسایمون روی دیواره ی کوتاه دراز کشیده بودم و داشتم آسمونو تماشا می کردم و به شخصیت داستان آنتوان دو سنت اگزوپری فکر می کردم،که وقتی شازده کوچولو از پیشش رفت،جای خالیشو با هیچ کس و هیچ چیز نمی تونست پر کنه،چقققققدر احساس غریبی می کرده یا روباه که با اینکه می دونست عاقبت دل بستن، ریختن اشک و باز هم تنهایی و فقط موندن خاطره ای از طلایی گندمزاره که شازده کوچولو رو به خاطرش می یاره ولی باز هم خواست که قدری از عمرش رو با خاطره ی خوب دوست داشتن و دل بستن سرکنه،هرچند که می دونست اون می ره.
و ما،ما آدم ها که دل می بندیم به تمام چیزها و کسایی که می دونیم شاید تا همیشه نباشن،ولی لااقل حالا هستن،و می ذاریم بهمون دل ببندن کسایی که می دونیم شاید یه روزی از سر خودخواهیامون یادیگر خواهیامون یا... ترکشون می کنیم،ولی باز هم دوست داریم کسایی دلبستمون باشن و دوستمون داشته باشن و نمی اندیشم به پایان ها:
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان ها دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
و واقعا هم زیباست
به آسمون نگاه می کردم و می گفتم:دل ببند مصی، دل ببند به آسمون که همیشه هست،به بارون،حتی به خشکی درخت ها توی زمستون،دلبسته باش به طبیعت که همیشه هست،به دوستات نه اونایی که بودنشون برات اضطراب رفتنشون رو می یاره به اونایی که می دونی هستن لااقل تا وقتی که می تونن باشن،دل ببند به صدای چشمه های آب،به لطافت گلبرگ های گل،از کوه چیزی کم نمی شه اگه تو به استواریش تکیه کنی. از خورشید چیزی کم نمی شه اگه فکر کنی واسه خاطر توست که هر روز با کلی ناز و عشوه طلوع می کنه تا بهش سلام کنی.ستاره ...ستاره ...،ستاره عاشق این که تو فکر کنی چشمک زدناش واسه خاطر تو و خاطراتته،عاشق این که مال کسی روی زمین باشه.
فکر می کنم حس غریبی رو باید با نعمت های خدا پر کرد با خاطره ها با خوبی ها و دلبستنها و از همه بیشتر با طبیعت با دوستای خوب با هرچیزی که دوست داری و به خودت و دیگری آسیب نمی رسونه..... با حس مشترک مخلوق بودن.
هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است
پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند
قارچ های غربت
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را
خاطره را
زیر باران باید برد
....
باهمه مردم شهر زیر باران باید رفت
بدینطریق برخلاف تصور و خوش بینی مردم دنیا با وجود خاتمه جنگ دوم جهانی،آن صلح وصفایی که مورد نظر جهانیان بود جایگزین این همه کشتار و خونریزی ها نشد،زیرا رهبران قدرت طلب حاکم بر کشورهای بزرگ دنیا هر کدام سعی دربرداشت بیشتری از این جنگ و تحت سلطه بیشتر کشیدن دولت های ضعیف مخصوصا همسایه های خود داشتند،بخصوص اختلاف فیما بین مرام،سلیقه و مکتب های سیاسی و عقیدتی همچنان پا برجاست ... .
چند وقتی هست دیگه کتاب نمی خرم،اول به خاطر اینکه مثلا کنکور دارم و می خوام درس بخونم،بعدشم یه خورده جذابیت کتاب های قدیمی پدرم توی خونه،کتاب جنگ دوم جهانی نوشته سی.باین.چاردین،یکی از همین کتاب هاست،چون جلد روی کتاب کنده شده نمی دونم ترجمه ی کیه،سال انتشارشم همینطور.جنگ و خونریزی چیز جالبی برای درک و فهمیدن نداره ولی برای فهمیدن چرایی اتفاقات و چه جور تموم شدنش و...،کتاب خیلی خوبی بود که همه چیز رو خیلی ساده و روون و خالی از اصطلاحات سنگین و خسته کننده توضیح داده و همراه با تصویر.
اینم شعر آخر کتاب:
چرا صفا و محبت در این جهان نیست چرابشر پی خوبی و مهربانی نیست
چرا کبوتر صلح دائما به پرواز است همیشه در سفر و بهرش آشیانی نیست
چرا رخ چمن و باغها چنین زرد است چرا خمیده قد سرو و باغبانی نیست
چرا مزارع گندم فتاده لم یزرع کجاست زارع و از وی چرا نشانی نیست
بجای بیل چرا در کفش گرفته تفنگ چرا که گله ده را دگر شبانی نیست
********
چه خوش که صلح وصفا در جهان به پا گردد چه خوش که که کاخ ستم زیر وروفنا گردد
چه خوش که بهر مجازات جنگ افروزان به هر کجای جهان دارها به پا گردد
ز بعد جنگ فروزان،جهان گلستانست جهان به کام همه مردم جهان گردد
چه خوش که عفو و محبت و ایثار بجای کینه بدل،جانشین آن گردد
خوش آن زمان که همه مرزهای کشورها شوند محو و بشر مالک جهان گردد
خوش آنکه بار سفر بست و رفت در سنگر دوباره سرخوش و خرم به خانه برگردد
مترجم:متن انگلیسی این شعر از کتاب خدای جنگ سروده استفن سپندر در این کتاب آمده،سعی کردم با وجود قریحه ناقص و مایه اندکم تا حدودی آنرا بمنظور برگردان متن پر محتوایش بدین صورت در حقیقت شعر گون در آورم.
اینم اول فصل یازدهم ( شرکت مردم غیر نظامیان در جنگ)نوشته بود:
"با وجود همه اتفاقات بعقیده من مردم اکثرا خوش قلب و رئوفند"
آن فرانک مدت دو سال تمام از زندگی کوتاهش را از بیم دستگیری بوسیله نازیها در نهانگاهی واقع در شهر آمستردام بسر برد،تا سرانجام در آگوست ۱۹۴۴مخفیگاه فامیلی آنها کشف شد،همه آنها از جمله خود او که دختری پانزده ساله بود دستگیر و به علت یهودی بودن به بازداشتگاه جمعی یهودیان منتقل شدند.چندی بعد دخترک ضعیف که تاب تحمل صدمات حاصل از ناراحتی و شکنجه های خردکننده بازداشتگاه را نداشت در همانجا مرد،ولی دفتر خاطراتش بعدها در ۱۹۴۷ پیدا شد و بدست دیگران افتاد و به بیش از ۲۰ زبان مختلف دنیا ترجمه شد.متن نوشته های صادقانه و اثر گذارش نشاندهنده قلبی رئوف و انسانی و در عین حال روحی قوی و پرخروش در مقابل ظلم و ستم و زورگویانی چون هیتلر و تسلط جابرانه اش بر اروپای آنروز بود.
هر اتفاقی که برای آدم می افته یک حادثه است،در برابر حوادثی که خاطرات آزاردهنده ای در ذهن آدم جا می ذاره،وجود محرک هایی باعث می شه که با وجود گذشت زمان چیزهایی که اذیتت می کنه دو باره به یادت بیاد و باعث آشفتگی روح بشه،این آشفتگی باعث بوجود اومدن اضطراب می شه و در برابر این اضطراب دو عکس العمل منفی و خطرناک ممکن رخ بده،یکی توجه برگردانی،یعنی آدم به جای درمان اضطراب یا تحمل آشفتگی،ذهنش رو به چیزهای دیگه معطوف کنه در حالی که تکرار محرک ها بازم موجب اضطراب می شه ،و کار دیگه خنثی سازی یعنی تلاش برای از بین بردن کل محرک ها،که تقریبا غیر ممکن وخسته کننده است.در برابر این دو عکس العمل منفی دو کار دیگه هم می شه انجام داد:یکی تحمل آشفتگی که واسه خود من خیلی خسته کننده است و یکی هم درمان،این سری که رفتم تهران،دو جلسه ویزیت داشتم،خیلی اذیت می شم،ولی وقتی به این فکر می کنم آشفتگی ها از بین می ره،سعی امو می کنم که ادامه بدم.![]()
وگرنه به قول خود روانشناسم( رواندرمانم)،کارش برام عین شکنجه است،جالب اینجاست که خودم می دونم،بعضی چیزا رو بیخودی برای خودم بزرگ کردم،گرچه از سرزنش شدن بدم می یاد، شاید بیشتر از همه به خاطر بهای بیش از حد ذهنم به بعضی موضوعات بی اهمیت در یه دوره زمانی،حساسیتم رفته بالا.
بی ربط:حسرتی خواهد ماند از نریختن اشک و بوسه ای بر شانه هایت هنگام وداع،اگر دیگر هیچ گاه نظاره گر چشمان و لبخند لبانت نباشم... .
مرا مي بيني و هر دم زيادت مي كني در دم
ترا مي بينم و ميلم زيادت مي شود هر دم
به سامانم نمي پرسي نميدانم چه سر داري
به درمانم نميكوشي نميداني مگر دردم؟
نه راهست اين كه بگذاري مرا بر خاك و بگريزي
گذاري آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاك و آندم هم
كه بر خاكم روان گردي بگيرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم ميدهي تا كي
دمار از من برآوردي نميگوئي بر آوردم
شبي دل را به تاريكي ززلفت باز مي جستم
رخت مي ديدم و جامي هلالي باز ميخوردم
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم
تو خوش ميباش با حافظ برو گو خصم جان ميده
چو گرمي از تو مي بينم چه باك از خصم دم سردم
حافظ
اولین چیزی که از روانشناسم(رواندرمان)پرسیدم معنی وابستگی بود:در کنار کسی احساس امنیت و آرامش کنی حتی اگر اون شخص نسبت به تو این احساس رو نداشته باشه،این موضوع باعث می شه کم کم نسبت بهش متوقع بشی و نهایتا از برآورده نشدن توقعاتت ناراحت و اذیت بشی،در حالی که برای اون فرقی نمی کنه ... .
سعی می کنم چیزایی رو که بهم می گه اینجا بنویسم،اول واسه اینکه خودم یادم نره،بعدشم،فکر می کنم به درد بقیه ام بخوره.
یه چیز دیگه دیروز محمد رضا گلزار رو دیدم![]()