نمی دونم دقیقا چه حسی دارم،یه خورده دلشوره واسه کارایی که فردا باید انام بدم و... نسبتا خوب.
امروز رفتم پیش روانشناس،بیشتر از مشاوره،حالت درمانی داشت،با کلی تمرین که باید انجام بدم،فردا باید تمام نوشته های وبلاگمو براش ببرم،هنوز یه خورده حرف زدن برام سخته ولی فکر می کنم از پسش بربیام.خودمم فکر می کنم بخونه،اینجوری بیشتر می تونه کمکم بده![]()
هیپنوتیزمم نتونست بکنه
،در واقع من نشدم.
یه کوچولو ام اول از خودش می ترسیدم.
یه خورده که بهتر می شم،می گم ولش کن دیگه نمی خواد برم،خودم خوب می شم![]()
یه صبح سرد پاییزی :من هنوز از اتفاقای دیشب(یعنی پریشب) و اس ام اس نا مهربانانه ی دوستم ناراحت و عنق بودم،که مامانم اومد و بهم گفت:که پاشو بیا خانووم فلانی که می شه همکار خانوم فلانی،اومده خونمون جزوه ی کامپیوتر می خواد،لباستم عوض کنی بهتره،حتی اگه یه دختر خیلی ساده ام باشی از همین حرفای مامانت می فهمی که طرف اومده دختر پسند کنه،منم عصبانی از شروع دوباره ی کارای نمایشی و مثلا دختر خوبی بودن و...،همینطوری داشتم تو دلم به اساس و فلسفه ی این طرز آشنایی ها و خواستگاری ها غر می زدم و می رفتم و می گفتم:اصلا شما چه می دونید که دیشب به من چی گذشته،از من چی می دونید؟
خلاصه اینکه وقتی رفتم پایین، به هرحال هیچ چیزم نباید شبیه افکارم می بود،محض خالی نبودن عریضه هم اندکی چاپلوسی و روبوسی و تحویل بازار که خوش اومدید،بفرمایید،میوه بخورید،چای بنوشید،ماام که اصلا نباید به روی خودمون بیاریم،باید بگیم:گفتید امرتون چی بود؟
هیچی همینطوری اومدم یه جزوه بگیرم واسه ی یادگیری کامپیوتر(فکرشو بکن یه خانوم ۵۰ ساله)،آخه می گن تو این دوره و زمونه هر کی کامپیوتر بلد نباشه بی سواده... .
من که یه خورده شکه شده بودم،با خودم گفتم:ول کن مصی لابد،بنده خدا جزوه می خواد،بهش بده،بره،فقط یعنی این هیچ کس و کاری نداشت که ازش جزوه واسه یادگیری کامپیوتر بگیره؟
دو دقیقه بعد که فکر کنم یادش رفت چی می خواست و چی می گفت:یه بهانه ی جدید آورد که نننننه جزوه واسه خودم نمی خوام،کتاب واسه پسرم می خوام و ... .
اندر احوالات اومدنشم با پسرش همین که:تصور کنید توی دانشگاه،با نظارت والدین گرامی به رد و بدل کردن جزوه بپردازید.
یه چند تا کار باحال دیگه ام کرد،که بماند ... .
ولی درکل سوژه خنده خوبی بود تا دیشب.
دیدید گفتم دارم عقلمو از دست می دم،دیشب دقیقا این اتفاق افتاد،ولی اصلا خطرناک نبودم،خیلی ام آروم بودم،چسبیده بودم به بخاری،پاهامو جمع کرده بودم تو بغلم،اشک می ریختم،جیغ می زدم،از مامانم می پرسیدم،مامان من روانی ام؟(شب که اومده بودیم خونه،حالم که بهتر شده بود،مامانم می گفت:شده بودی مثل محمدرضا فروتن تو فیلم وقتی همه خواب بودند:بی بی من دیوونه ام؟...)
حکیمه خانوم،کامنتت یادته:خجالت نمیکشم که بگم از خوندن حرفات اشکم دراومد.بیشترش هم به خاطر روحیه قوی و شخصیت محکم و ایمانت به خدا.پیشونیتو میبوسم.بهت افتخار میکنم و از همین پشت مانیتور با اینکه ندیدمت دوستت میدارم.
کی می گه من روحیم قویه،شخصیتم محکمه؟مگه منو می شناسی؟
مگه می شه آدما رو از رو حرفاشون شناخت؟می دونی من اصلا نمی دونستم،اثر اون اتفاقا هنوز تموم نشده؟می دونی وقتی دوستم بهم گفت،برات بهتره بری پیش یه روانکاو،چه جوری به اون بیچاره پریدم؟
آره دیشب عقلمو از دست داده بودم،آخه می ترسیدم،از برگشتن سوالای بیخود و بی جواب؟از فکرهای درهم برهم،حتی از چیزایی که وجود ندارن.
دم غروبی موقع اذان،داشتم با خدا دردودل می کردم،که چرا مثلا فرشته هاش نمی یان جواب سوالای منو بدن؟بهش می گفتم:تو که اینقدر بزرگ و بی نیازی،تو که به آدما هیچ احتیاجی نداری،تویی که پیش وجودت نه فقط من،که همه ی موجودات ضعیفو ناچیزن،تویی که به پرستش من حتی احتیاج نداری،چرا راحتم نمی کنی؟اونقدرم پر توقع بودم که خدا می دونه،بهش می گفتم منو برداری ببری بهشت مگه چی می شه،اونجا ده برابر پرستشت می کنم،اونجا فقط با تو حرف می زنم،به هیچ کس جز تو دل نمی بندم،تازه روی زمین حواس بقیه بنده هاتم پرت نمی کنم،که بیشتر پرستشت کنن،خوبه؟ولی جهنم نبرم،نه واسه خاطر آتیشش،آخه آدم تحمل قهر عزیزترین کسانش رو نداره،چه برسه به تو که خالقمی.آخه اگه خالق آدمم دوستش نداشته باشه،پس دل آدم به چی خوش باشه؟
نمی تونستم نماز بخونم،روز اول پریودم بود،یه خورده از حالتای عصبیمم فکر کنم واسه خاطر همین بود،نمی دونم.الان خوبم،ظهری رفته بودم پیش دکتر اعصاب و روانی که پارسال از رفتن به مطبش شکه شده بودم،از مطبش یه خورده می ترسیدم ولی رفتم،که معرفیم کنه پیش روانکاو،دوستم لابد یه چیزی می دونست که می گفت،برو،خودم تنها رفتم،آخه دیشب حالم که بهتر شده بود به این فکر می کردم،که نپذیرفتن ومنکر شدن هیچ مشکلی رو حل نمی کنه،مثل پاک کردن صورت مسئله ها که هیچ چیزو حل نمی کنه.
دیشب خدا می گفت:اگه من فرشته هامو نمی فرستم که جواب سوالاتو بدن،آدمای دیگه رو که خلق کردم،می تونی از اونا بپرسی،تازه خیلی چیزام اونقدرا که تو فکر می کنی مهم نیستن،منم مدام تکرار می کردم:توکلت علی الله و کفی بالله وکیلا.
می گفت عجله نکن که بخوای از این دنیا بری،بذار واسه وقتی که جای دیگه منتظرت باشم،وگرنه من که همه جا هستم.اینقدرم همه چیزو سخت نگیر،من که تو رو همه کاره خلق نکرم،بعضی چیزا رو بسپر دست خودم... .
یه پست دیگه ام می خوام بنویسم،درباره ی خواستگاری های سنتی،می نویسم که بخندید،آخه بعد از اتفاقای دیشب،پیش اومدن این موضوع برام اونم اینجوری خیلی خنده دار بود.
دنیا کوچکتر از آن است
که مثل بعضی بزرگترها
پی حرف های گیج و گنگ و بی دلیل بگردیم
(فقط خدا کنه یادم نره،دارم عقلمو از دست می دم)
یا کاشف الکلام
زمان بی اراده ما می میرد
جهان بی وجود ما ممکن نیست
زندگی بی حضور ما خاموش است
آمیگوخورخه باواریا
سمفونی سپیده دم
سیدعلی صالحی
"اینم نمی دونم کامنت کیه،ولی من نه ورودی ۸۳ ام،نه دانشگاه طبرستان درس خوندم،فقط اونجا کار داشتم،استاد حسینی رم خیلی دوست دارم،خیلی ام بهم کمک کرده"
سلام 
راستش من هم طبرستانی بودم
اون هم رشته کامپیوتر
ولی نمی دونم کی هستین
می خوام یه چیزی بپرسم
نکنه ورودی مهر 83 باشی؟
راستی استاد حسینی که آدم خوب و معقولیه از مصاحبت باهاش لذت ببر .اگه جای من بودی و این مدیر گروه جدیدم رو می دیدی که با یک من عسل هم نمی شه خوردش. اصلا نمی شه با هاش حرف زد چی می نوشتی
فعلا
فکر کنم من ۷ سالم بود،فاطی ۸ سالش،اون موقع،بابام همیشه می رفت،مغازه ی همسایه بغلی،باهم شطرنج بازی می کردن،همیشه وقتی می رفت در خونه رو قفل می کرد که خدایی نکرده اتفاق بدی نیفته،یا یهو به سر من و فاطی نزنه که بریم تو خیابون و ... .
بعد از نیم ساعت که می گذشت،جفتمون می رفتیم لب پنجره،وقتی عابری رد می شد،از اون بالا داد می زدیم:
آقا ببخشید،پدر ما توی مغازه ی بغلی داره شطرنج بازی می کنه،می شه بهش بگید،دختراش گفتن بیاد خونه کارش داریم،در خونمون قفله...
اونوقت،اون بنده خدام می رفت،بابامو صدا می کرد که بیاد،دیگه بعدش یادم نیست،چه کار مهمی با بابام داشتیم ،که اینقدر از پشت پنجره،داد و بیداد می کردیم(احتمالا سر کاری بوده)،... .ولی خود این کارم مزه می داد.
اگر الانم اینقدر راحت می تونستم،برم پنجره رو باز کنمو با آدما حرف بزنم،ازشون می پرسیدم،ببخشید،چه جوری می شه،شمارو به خاطر خدا دوست داشت؟
که اگر دوست داشتن آدما،واسه خاطر خودشون باشه،چقدر الکی خوشحاله،اون معشوقی که دلش به این خوشه،عاشقش دوستش داره.چقدر ناباورانه است دل بستن،و چقدر جو زده است،یه عاشقی که به عشقی می باله که همش از سر خودخواهیه نوع بشره.
به نام بزرگ خالق خوبی ها
صبح ها وقتی می ری از خونه بیرون،خبری از برگ های زرد پاییزی توی خیابون ها نیست،آخه رفتگرا خیلی زودتر،همشونو جارو کردن،شبا از اون بالا که خیابونو نگاه می کنمو، گاه گاهی باد وزیدن می گیره و برگها تو آسمون می چرخن و می رقصن،حس می کنم دل کندن از پاییزم با تمام دلگیری هاش سخته:
کاش
گریزی بود از این گرفته هوای سرد
از سنگینی غمگین پاییز زرد
اون وقت از قضاوتم در مورد پاییز پشیمون می شم،شایدم از بی حوصلگی های خودمه، بس که هوس رفتن به صحرا، کوه یا یه مسافرت رو دارم(ولی اینجا یکریز داره بارون می یادو نمی شه هیچ جا رفت،از دیدن خیابون های تکراری و مغازه هام خوشم نمی یاد)،دلم برای شمال تنگ شده،اونجا همیشه واسه خالی کردن دلتنگی هات و گوش کردن به تمام حرفات،دریا بود و صبورانه گوش می کرد،هیچ وقتم وسط حرفات نمی پرید،تازه با صدای موجاش بیشتر بهت کمک می کرد تا آرامش پیدا کنی و حرف زدنت رو ادامه بدی تا جایی که دیگه اصلا احساس غمگینی نکنی.آآاااااااااای دریا کجایی که دلم بدجور واست تنگ شده.
وقت رفتن از کنار دریا، دیگه مصی به این فکر نمی کرد و شعر نمی گفت که غم و غصش اگر به وسعت آسمون نباشه،حتما به وسعت دریا هست،به خودش می گفت:تو یا نمی دونی دریا چقدر یا نمی دونی این اندازه غم وغصه یعنی چی![]()
بعدم که کلی شاد و شنگول می شدم ،برمی گشتم خونه تا فردا که هزار بهانه جور می شد واسه دلتنگی و رفتن دوباره به دریا،اونوقت فکر می کردم باید دریا رو ببوسم، بعضی وقتا دلم می خواست دریا رو بغل بگیرم، دستامو گود می کردم،کمی از آب دریا رو می گرفتم جلوی لبامو بوسش می کردم،بعضی وقتا دیگه طاقت نمی یاوردم،حتی شبام می رفتم توی آب و از از صدای شلپ شلپ کردن آب دریا قه قه می زدمو می خندیدم.
سر این تو آب رفتنا بعضی وقتا با دوستام حرفم می شد،یه موقعایی یادم می رفت کفشامو درآرم...،اونام حرص می خوردن که کفش نویی که خریدی،داغون می شه.
اولین باری که توآب،ماهی دیدم چنان ذوق زده شدم و افتاده بودم دنبال ماهی،که خانومی که اونجا نشسته بود یه جوری نگام کرد و گفت دانشجویی؟
گفتم:بله.
گفت:ترم اول،منم گفتم:آره.
گفت:کاملا مشخصه.
و گهگاهی غرق زیبایی خالق زیبا آفرین دریا می شدم![]()
اونوقت منه بی معرفت،آخرین روزشمال بودنم ،حتی ازش خداحافظی نکردم،همش تقصیر استاد ترابی و امتحان ریاضی مهندسی بود.
تا حالا دقت کردید،اونقدر که فکر کردن به داشتن یه ضعف با عث می شه آدم از زندگی عقب بمونه خود ضعف باعث نمی شه،بابام همیشه می گه هیچ آدمی کامل نیست،راست می گه هیچ کس کامل نیست ولی این دلیل نمی شه که نخوایم با ضعفامون مبارزه کنیم،اونم وقتی که فکر کردن مداوم به این موضوع،باعث ایجاد انرژی منفی می شه و کم کم آدم به گفتن نمی تونم رو می یاره و متاسفانه این تلقینات حتی در صورتی که واقعا اونقدر،اون ضعف بزرگ نباشه،باعث می شه دور خیلی هدف هامونو خط بکشیم،یا اینکه بگیم این کار کار مانیست،من فکر می کنم شاید بهتر باشه این بلا رو دقیقا سر احساس ضعف بیاریم،اونقدر تضعیفش کنیم که نتونه جلوی پیشرفت ها رو بگیره.
احساس نیازهام همین طوریه،خب خیلی چیزا هست،شاید در شرایط فعلی نشه بهش رسید یا داشتشون،خیلی چیزها هست که دوست داریم اتفاق بیفته،خیلی چیزا هست که ممکن از دستشون داده باشیم ولی به این راحتی ها نشه دوباره به دستشون آورد و به بودن همشون احساس نیاز کنیم،حتی وجود بعضی نیازها توی ذات انسان هست ،باید پذیرفت :که خیلی کارها از حوزه عملکرد ما خارجه و درعین حال پذیرفت که با تنبلی و گله و شکایت از شرایط،هیچ چیز عوض نمی شه.
سعی می کنم از این ببعد من ضعفامو تضعیف کنم تا ضعفام و احساس نیازهام منو.
به نام بزرگ خالق خوبی ها
امشب مرز شکنی کردم،از حد پشت بوم خونه ی خودمون گذشتمو رفتم رو پشت بوم همسایه،می خواستم ببینم تا کجا می شه از روی پشت بوم ها همینجوری رد شد... این حس کنجکاوی برام لذت بخشه،ولی وای به حال اون روزی که جواب سوالامو پیدا نمی کنم،گاهی چقدر دلم تنگ می شه برای وقتی که هر لحظه می پرسیدم،بود کسی برای دادن جواب سوالم.
امشب پر از برگ بود وبارون و صدای رعد وبرق،حالا دیگه روی لبه ی پشت بوم که می ایستم،رو کف آسفالت یه نعش با مغز متلاشی شده نمی بینیم،حتی موقع فکر کردن به سقوط،پرواز رو تصور می کنم...
به گمونم خونه ی همسایه ی روبرویی دعوا بود،اون بالا مدام صدای داد و فریادشون می یومد،آخه دفعه ی قبلم تمام خیابونو صدای فحش های مرد همسایه برداشته بود،اونم چه فحش هایی...
می دونم یه روزی اونقدر بزرگ می شم که به تمام رویاهای خودم می خندم،مثل تمام آدم بزرگها(به تعریف شازده کوچولو).خدا کنه اون روز پشت لبخندم حکایتی ازتلخی نرسیدن ها نباشه،کاش شیرین باشه،مثل قصه دخترهای تازه عروسی که بعد از سالها به شاهزده رویاهاشون می رسن،مثل پرنده های کوچیکی که خرسند از اولین پرواز،با باز کردن بالهاشون توی آسمون غرورشون رو از رسیدن نشون می دن و فکر می کنن تمام دنیا زیر بالهای اونهاست.
مثل آسمون که می باره نه چون بغض کرده و دلش گرفته،می باره که امید بده.
مثل موجهایی که با رویا ی دیدن ساحل می یان و می رن.
غنچه هایی که ذوق شکفتن دارن و یه روزی می شن خوشگلترین گل دنیا
مثل کرم ابریشم که با باز کردن پیلش،اندیشه پرواز داره
...
اصلا گیرم که خندم تلخ باشه،از بی رویایی بهتره،اونم وقتی که بدون رویا می میرم(هم این رویا هم اون رویا
).
اصلا:
من به پایان ها دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
" که همین رویابافی زیباست "
البته با تلاش برای رسیدن
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیشب کارای خفن خفن کردم،نه که این کار خفن باشه،چون من انجامش دادم خفن بود اونم با اون طرز یادگرفتنم.
فاطی بهم یاد داد چه جوری خون بگیرم(مشابه زدن آمپول های وریدی و سرم)،بعدشم گذاشت از خودش خون بگیرم،فکر کنم یه ربعی طول کشید.
البته من با این آدمهای فداکار زیاد برخورد داشتم،خوابگاه که بودیم،میترا بهم اجازه داد،اولین بار براش آمپول عضلانی بزنم،اون موقع هم مامان فرشته بهم یاد داد.(البته فکر کنم خسیسیش می یومد پول تزریقات بده،میترا جان اگر اینجا رو خوندی،شوخی کردم ها![]()
)
به نام بزرگ خالق خوبی ها
از اینکه وجود آدم هایی توی زندگی به عنوان الگوی های خوب در هر زمینه ای(اخلاقی،مذهبی،علمی و...)باعث کمک به پیشرفت آدم می شه مطمئنم.ولی گاهی اوقات تو پیدا کردن این الگوها کم می یارم،بعضی وقتام حس می کنم باعث بوجود اومدن خودبزرگ بینی کاذب می شه(خیلی کم)که شاید نتیجه احساس کوته بینی آدمای دورو ورمه.اینجور موقع ها یا می رم می شینم روبروی نقشه ی جهانم توی اتاقم وبه خودم می گم عیب نداره،به بزرگی تمام این کشورها،آدم های متفاوت دیگه ای روی زمین هستند،پس امکانش هست بعضی هام،دنیا رو اون شکلی ببینن که تو می بینی(از جهات مثبت)گاهی هم دنیای مجازی،برتریش نسبت به الگوهای خیلی بزرگ،منظورم آدم های شناخته شده و موفقه،اینه که تا حدی برات می تونن ملموس باشن یا بهشون نزدیک بشی.
به نام بزرگ خالق خوبی ها
بالاخره قالبم درست شد.حالا دیگه هیچ بهانه ای ندارم که نشینم سر درسم![]()
آمار وبلاگمم شده مثل قبل،احساس خوبی دارم، شده مثل همون کاغذی که برای خودم می نوشتم وگاهی هم برای دوستام،گاه گاهی هم اتفاقی گذر کسی بهش می افتاد،البته بودن آدمهایی هم برای دوست داشتن.
رویا راست می گه نوشتن اون حرفا واسه خودمم خوب بود،احساس سبکی می کنم.![]()
به نام بزرگ خالق خوبی ها
آقای رئیس جمهور،در سفرهای تبلیغاتی قبل از ریاست جمهوریشون به مردم لرستان گفته بودند که عمران و آبادانی را از لرستان شروع می کنیم.نمی دونم حتی اگر لرستان آخرین استان مورد بازدید باشه در دور دوم سفرهاشون،آیا عملی شدن وعده های خودشونو می بینند!!من که اینجا جز همون پیشرفت حلزونی شکل چیزی نمی بینم که اون هم هرچند وقت یه بار متوقف می شه.شایدم تعریف ایشون از عمران و آبادانی فرق می کنه![]()
![]()
بالاخره موفق شدم،کمی قالب بسازم![]()
این قالبه نیمه نصفه رو به اون قبلی ترجیح میدم![]()