به نام بزرگ خالق خوبی ها
ادامه...
خیلی زود و راحت با مسائل کنار نیومدم،حتی درگیری هام با خودم خیلی وقتا کمتر از قبل نبود،ولی به خودم قول بودم،دیگه تحت شرایطی خدا رو فراموش نکنم.یعنی می دونستم اگر فراموش کنم باز همون آش و همون کاسه،چون جواب سوالای خودمو پیدا نکرده بودم.بزرگترینش شاید همون چرا من؟منی که اونقدر نمی فهمیدم ونمی دونستم که فقط منتظر بودم زودتر ولم کنه برم دنبال بازی کردنم.
یه روز استادم سر کلاس یه چیزی گفت که دقیقا یادم نمی یاد،ولی بعدا رفتم باهاش حرف زدم و بحث دقیقا به اینجا کشید چرا یه اتفاق برای کسی می افته یه اتفاق بد،یه اتفاقی که شاید افتادنش برای من یا شما و نیفتادنش برای دیگری باعث بشه فکر کنی که متفاوتی یا حتی خدا دوستت نداره،چرا اینکه در معرض اتفاقایی قرار بگیره که حتی کنترلش دست اون نیست.استاد منظورمو متوجه نشد،گفت:خب آدما خودشون باید مواظب خودشون باشن،یه مثالم زد،اینکه کسی تو خیابون رد می شه اگر مواظب نباشه ممکن تصادف کنه،گفتم نه استاد،اگر دو نفر کنار خیابون نشسته باشن و یه ماشینی منحرف بشه،و به یکیشون بخوره،حتی اون کسی که بهش ماشین نخورده بره خدا رو شکر کنه که این اتفاق برای اون نیفتاده یا حتی بگه خدا رحم کرد که برای من اینجوری نشد،اونوقت کسی که آسیب دیده حق نداره فکر کنه که خدا دوسش نداره(جدای از اینکه بخوای مصلحت خدا رو در نظر بگیری)،استادم گفت:خب،ممکن بعدا برای اون یکی ام یه اتفاق بد دیگه بیفته.همون لحظه احساس کردم،اگر من جای اون نفر دوم باشم و فکر نکنم این اتفاق برای خودم افتاده،یا واقعا انسان نیستم یا اینکه نمی دونم انسان ها یه زنجیر پیوسته ان،جزء اجتماعی ان،موقع بروز حوادث،جنگ ها،قرار گرفتن در معرض نا مهربونی ها و بی محبتی ها،اتفاقات بد،گرسنگی ها،فقرها،تلخی زندگی ها و...،اتفاق بد ساده ای که برای دیگری می افته و آسیبش ،شاید مستقیم و برای من به اون اندازه نباشه،ولی وقتی وجود خودتو یه وجود وابسته به این زنجیره ی اجتماعی انسان ها بدونی،اونوقت دیگه حتی نمی گی خدارو شکر که اتفاق برای من نیفتاد(منظورم مصلحت بینی خدا نیست،از لحاظ آسیب های روحی و جسمی می گم)چون افتاده.و این یه احساس ترحم نیست،احساس مسئولیته،درسته خیلی از ما خیلی وقتا فراموشش می کنیم ولی به نظر من وجود نداشتنش از بی توجهی ماست.
وقتی فهمیدم اون آدم خیالی بهم کمک نمی کنه وحتی وجودش شاید به ضررم باشه،ترکش کردم،دلم نمی یومد تو تصوراتم بکشمش،وقتی شمال بودم یه روز توی جنگل از خدافظی کردم و برای همیشه رفت.
دوستامم که همیشه می ترسیدم همشون برن،همشون هستن،دیگه ام نمی ترسم،الان فکر می کنم خیلی مزخرف که فکر کنم اگر دوستامو دوست دارم یا باید مطمئن باشم که به یادم هستن،مدام از نبودنش یا رفتنشون اعلام نگرانی کنم.
...پسر فامیلمون الان ازدواج کرده،(و اگر من باید ببخشمش،احساس می کنم بخشیدم،البته اینم بگم که تا مدتها حتی افکار انتقامجویانه ای نسبت بهش داشتم ولی الان بیشتر خندم می گیره به افکارم)همسر خیلی مهربون و دوست داشتنی هم داره،خودشم خیلی عوض شده و من فکر می کنم،شاید اگر این احساس مسئولیت هایی که گفتم در قبالش،اون زمان وجود داشت(حتی به قیمتی که خانواده یا حتی یه دوست،آشنا،فامیل،تابوها رو بشکنه،و بخواد واقعا براش درباره اتفاقایی که در سن بلوغ می افته توضیح بده،درباره چه جور کنترل کردنشون راهنماییش کنه و حتی براش ضررات بعضی چیزها رو جا بندازه)نه اون دیگه هیچ وقت کاری می کرد که بعدا ازش احساس پشیمونی کنه ونه من از رفتاری که باهام شده اونقدر دچار انزجار می شدم. براش دعا می کنم خوشبخت باشه.
شاید باور نکنید ولی خود من نسبت به خواهرای کوچیکترم سعی می کنم اینجوری باشم،حتی برای عاطفه که 8 سالشه.یا برای اون یکی خواهرم،بعضی چیزها که خودم از گفتنشون احساس می کنم معذبم(البته نباید اینجوری باشم) از طریق ایمیل(بهم می گه مامان بزرگ)،می خوام اینو بگم که می شه به قیمت جلوگیری از خیلی اتفاقات بد،احساس خجالت بیخود،بیجا و مسخره رو(به قول استادم،شرم یکی از خصوصیت های انسان هاست،ولی خجالت نوعی بیماری) کنار گذاشت،تابوها رو شکست و می شه سعی کرد.
من از بدی های خودم،از ظلم هایی که خواسته یا ناخواسته شاید در حق دیگران کردم،از اذیت کردنای پدر،مادرم وخیلی چیزای دیگه حرفی نزدم،اما منم گاهی اوقات هیچ شباهتی به اسمم(معصومه)نداشتم.همونطور که من اشتباهاتی کردم حتی تو طرز فکرم،پدرم،مادرم،دوستم و هر کس دیگه ای ممکن اشتباه کنه.
برخلاف نظر پدرم که می گه خیلی چیزها لازمه،یا بعدا متوجه می شید هیچ وقت مهر تاییدی رو رفتارهاش نمی زنم،به نظر من،هدف،به هبچ وجه وسیله رو توجیه نمی کنه.البته حتی اونم وقتی باهاش با احترام و منطقی صحبت می کنم بهم حق می ده حتی یه بار بهم گفت:مصی تو نسبت به کارهایی که من کردم هرچی بگی حق داری. راضی نیستم،کسی حتی یک لحظه بخواد در مورد پدرم بد فکر کنه،چون می دونم آدم زحمت کشی،چون می دونم خیلی وقتا منطقا خیلی چیزها رو می پذیره ولی به خاطر شرایط اجتماعیش یا عقایدی که قبلا ازشون دفاع کرده،شاید براش سخته علنا و عملا یه جور دیگه باشه و این مسئله به من ربطی پیدا نمی کنه،تنها کسی که در مقابلش باید پاسخگو باشه،خداست.منم هر وقت فکر می کنم نمی تونم بگذرم یا ببخشم می سپرم دست خدا(نه اینکه همشم لازم باشه من ببخشم،همین که حس کنم برای تحمیل عقاید و افکارش از موقعیتی که خدا بهش داده استفاده می کنه،وگرنه احساس غروری که بهم دست می ده وقتی پدرم ازم تعریف می کنه با هیچی عوض نمی کنم).
چیزهایی که من تعریف کردم در مقابل آسیب های بدی که هر روز به خیلی آدم های دیگه روی زمین می رسه(فقیرها،گرسنه ها،یتیم ها،آواره ها،جنگ زده ها،بچه ها و دخترها وحتی پسرهایی که بهشون تجاوز می شه،کودکان معصوم طلاق،زندگی های از هم فرو پاشیده،اونایی که در معرض حوادث طبیعی قرار می گیرن و...)گم می شه،یعنی شاید اصلا هیچی نیست.ولی مصی سعی می کنه و از همه می خواد که سعی کنن برای بهتر زندگی کردن،تلاش کردن رو از خودشون شروع کنن.
به نام بزرگ خالق خوبی ها
ادامه...
من،بچه ی خیلی شیطونی بودم،از اونایی که آوازش توی فامیل و مدرسه می پیچه و توی ذهن ها می مونه.یادم نمی یاد شیطنتم تا حالا کار دست خودم داده باشه ولی خب بعضی وقتا کارهایی می کردم که بزرگترامو عصبانی می کردم در واقع خرابکاری.اینم گفتم که پدرم آدم خیلی متعصبی بود یعنی هست.چند دفعه پیش اومد که بد جور ازش کتک خوردم با چوب،میله ی آهنی،دسته ی چتر حتی یه بار باهاش زد تو سرم(اگر اینا رو می گم بیشتر برای این که وقتی آدم زشتی کارهای دیگران رومی ببینه، حداقلش این که سعی می کنه خودش انجامش نده و گرنه الان برام اهمیتی نداره)اون موقع،بزرگترین آسیبی که بهم می زد این بود که دوست داشتن کسی رو نمی تونستم باور کنم،وقتی می دیدم نزدیکترین افراد توی زندگیم با ادعای دوست داشتن،اینجوری باهام رفتار می کنن،خب نمی تونستم ،اگر کس دیگه ای که غریبه تر بود این ادعا رو می کنه باور کنم.همین چیز ها باعث می شد خیلی با خانوادم راحت نباشم،کلا زیاد اهل درد و دل کردن با مادرمم نبودم، بیشتراز پدرم دفاع می کرد و این بیشتر عذابم می داد.
...تا جایی گفتم که رفتم اراک دانشگاه،سپردنم دست دختر فامیل پدرم،ازش خیلی چیزها یاد گرفتم،حتی این که توی اون شهر غریب یه آشنایی بود که همه جا رو بهم نشون داد،خیلی کارها که کمترینش آشپزی بود و کلا یه دختر مستقل بود از خیلی لحاظ.ولی کم کم یه چیزایی عوض شد،رفت وآمدها،تلفن ها،برخوردای بین همخونه ای هام،از قبل از اینکه برم دانشگاه خیلی آروم شده بودم،توی خونه ام خیلی حرف نمی زدم،یعنی هیچ احساس صمیمتی نمی کردم،گاهی وقتا باهاشون همراه می شدم ولی در کل اکثر اوقات تنها بودم،به خاطر احساس تفاوتی هم که می کردم زیاد سعی نمی کردم با کسی رابطه برقرار کنم مثلا با همکلاسی هام ولی چرا... با بعضی هاشون خواسته یا نا خواسته کمی نزدیک شدم.شاید باور نکنید ولی گاهی اوقات با گلدونم حرف می زدم،خدا رو می شناختم ولی اینجوری نبودم که همیشه به یادش باشم.جریان های خونه شبیه اون چیزایی بود که شاید تا حالا خیلی شنیده باشید و نمی خوام حرفای تکراری بزنم،تفاوت من فقط این که از نزدیک شاهد خیلی چیزا بودم،ولی نسبت به اتفاقاتی که می افتاد بی تفاوت و ساکت،اون آخرا دیگه صابخونمون یه چیزایی بو برده بود تا اینکه یه شب همخونه ایمو تو خیابون دستگیر کردن،دوستش فرار کرده بود،خیلی بد موقع بود،نصفه های شب، منی که هیچ کاری نکرده بودم وقتی رفتم در رو باز کردم و با مامور دیدمش،پاهام شروع به لرزیدن کرد،همون شب صابخونمونم بیدار شد و اومد پایین،با مامور،آشنا از آب در اومدن و وساطت کرد که همخونه ایمو آزاد کنه در واقع همون فامیلمونو.اون خیلی سعی کرد صابخونمونو یه جوری بپیچونه،دلم براش می سوخت حتی سعی کردم کمکش کنم.صابخونه فقط بهش قول داد به مادر پدرش چیزی نگه ولی گفت که باید تخلیه کنیم،برای من خیلی فرقی نمی کرد چون کاری نکرده بودم که بخوام بترسم ولی صابخونمون چون نگران من بود،یه چیزایی به مامانم گفت،به هر حال آدم های محترمی بودن،اینو می دونم که شاید اگر بیشتر از این با اونا می موندم حتما روم تاثیر می ذاشتن،بیشتر از همه به خاطر اینکه تنها بودم.برای ترم بعد قرار شد برم خوابگاه این دفعه من زیاد دوست نداشتم،یعنی اتفاقایی که توی خوابگاه ها می افتاد غیر قابل توصیف بود از طرفی هم،خواهر بزرگترمم که دانشجو بود و توی خوابگاه خیلی ناراضی بود.تنها مزیتی که خوابگاهی که رفتم داشت،این بود که نزدیک دانشگاه بود ومسئولاش کمی بیشتر مواظب بودن.بعد از جابجایی وسایلم ،یادمه اولین باری که رفتم،موقع پیاده شدن از اتوبوس افتادم،بد جوری زمین خوردم،فکر می کردم این یه نشونه ی بد.ولی تو خوابگاه خیلی چیزا عوض شد،در واقع تا مدتی بهتر شد،دوست شدن و هم اتاقی شدن با دختری به اسم الهام که به نظر من یه فرشته است.حتی تاثیری که روی بیشتر نزدیک شدنم به خدا داشت،هیچ وقت یادم نمی ره موقع هایی که برای نماز صبح می خواست بیدارم کنه،چه جوری با مهربونی صدام می زد و می گفت،پاشو مصی خانوم پاشو اتوبوس خدا رفت.هم اتاقی های دیگمم خوب بودن،شاید این یه شانس بود که توی اون اتاق بودم وگرنه اتاقای دیگه خیلی بد بودن.یعنی بچه های خیلی خوبی نبودن یا از نظر اخلاقی یا فرهنگی و تربیتی،حتی بعضی از همشهری های خودم،امیدوارم این حرفا رو حمل بر خودستایی نذارید. خوابگاه از یه جهاتی جای مزخرفی،اختلافات مسخره ی دخترونه،شاید بیشتر از همه تقصیر خودم بود،ترم بعد الهام ازم خواست که جدا باشیم،حتی اتاقشم عوض کرد،این برای من خیلی سنگین بود تا جایی که بعد از اون ،خارج از محیط خانواده به دوستامم نمی تونستم اعتماد کنم یعنی به هیچ کس.نمی دونم اینجوری بگم که واقعا انگار الهام داشت بزرگم می کرد،ازم 5 سال بزرگتر بود و پراز تجربه،اینا حرف من نیست بیشتر بچه های خوابگام اینو می گفتن،حتی نسبت به بعضی از بچه های دیگه ی خوابگام همین جوری بود.
به غیر از یکی دو تا ازبچه های جدید،بقیشون خیلی بد نبودن،ولی هیچ کدوم جای خالی دوستی مثل الهامو برام پر نمی کرد.خلاصه اینکه دیگه اصلا خودمم دلم می خواست تنها باشم،بیشتر اوقات تو تراس خوابگاه بودم،بعضی وقتام همونجا می خوابیدم،برای خونوادمم به خصوص خواهر بزرگم خیلی نگران بودم،خونمون اون موقع خیلی وضعیت آرومی نداشت،اصلا از بدترین دوره های زندگیم بود.بعد از مدتی بازم به الهام نزدیک شدم ولی نه دیگه مثل قبل،گهگاهی برای کارشناسی می خوندم،بعضی اوقاتم با هم اتاقی های جدیدم بودم،اکثر اوقات روزها می خوابیدم شبا بیدار می موندم،کلاسامم نمی رفتم،می شستم فکر می کردم،شده بودم یه آدم حساس و بدبین،به تقلید از یه فیلم برای خودم یه شخصیت خیالی ساختم،ولی کم کم کنترلش از دستم خارج شد،همه جا می دیدمش.
خلاصه اینکه کارشناسی قبول شدم ولی رفتارم خیلی تغییر نکرد تازه بدترم شدم،وقتی رفتم نور از همون روز اول یک حصار بین خودم و بقیه کشیدم،با کوچکترین حرفی ناراحت می شدم،فکر می کردم همه می خوان اذیتم کنن،حالا دیگه همکلاسی ها و هم خوابگاهی های خوبی داشتم،محیطی ام که توش بودم محیط خوبی بود،ولی روز به روز عصبی تر می شدم، خدا رو داشتم. سعی امو کردم با یه دوست مجازی حرف بزنم،تا یه جایی ام تونستم،خیلی ام اذیتش کردم،ولی بعد از یه مدت ترس رفتنش اومد سراغم.خیلی روزای بدی بود،همش گریه می کردم،از همه فاصله می گرفتم،با کوچکترین صدایی از جام می پریدم،توخیابون هر آدمی از بغلدستم رد می شد،فکر می کردم می خواد بهم دست بزنه،از بابامم می ترسیدم،مدام فکر می کردم هر لحظه ممکن یه چیزی به طرفم پرتاب کنه.یه رو ز موقع امتحانات ترم دوم،توی مسیر دانشگاه حالم بد شد،اصلا گریم بند نمی یومد،هر جوری بود امتحانمو دادم،وقتی برگشتیم خونه مثل دیوونه ها شده بودم،با خودم حرف می زدم،گریه می کردم،احساس می کردم قلبم داره از جا درمی یاد،گفتم بریم دکتر یه چیزی بهم بده بخوابم،آرومم کنه،دوستام زنگ زدم اورژانس،نمی دونم اونقدر حالم بد بود که این کارو کنن یا نه،خیلی بد شده بودم،باهاشون خیلی بد حرف می زدم،بدون اینکه بهم بگن،زنگ زدن به خونوادم،ولی من بدتر عصبانی شدم آخه از بابام می ترسیدم،حرف زدن مامان بابامم فایده نداشت،یه امتحان دیگه ام داشتم،اونم دادم،بعد رفتیم،از دوستام خدافظی کردم،البته نه فقط برای رفتن به خونمون،من 20 روز بعدش عازم سفر بودم،به مکه،از طرف دانشگاه.
قبل از برگشتن به خونه،رفتیم تهران خونه ی عمم،شوهر عمم سعی کرد باهام حرف بزنه ولی چون نتونست،معرفیم کرد به یه پزشک اعصاب و روان،برای من پزشک اعصاب و روان بابقیه فرقی نداشت،وقتی نشسته بودم تو مطبش همش فکر می کردم باید مثل بقیه مریضاش باشم که بهش احتیاج داشته باشم،اصلا از مطب اونم می ترسیدم،سری اول برام چند تا قرص نوشت،ولی دفعه ی دوم که رفتم،از دیدن کتک خوردن یه مادر از پسر معتادش که اونجا بودن چنان شوکه شدم ، با دکتر حرف که نزدم هیچی،دیگه هیچ وقتم نرفتم پیشش.
برای مکه رفتنم باید یکی دو جلسه تهران می رفتم کلاس،برای همین قبل از موعد پروازم،یکی دو هفته زودتر رفتم،اون مدت کار خاصی نکردم.فقط می خوابیدم.تا روز پروازم،حتی مدتی که مدینه بودم،زیاد بیرون نمی رفتم،بیشتر خواب بودم،یعنی اگر می رفتم حالم بهم می خورد،من به شوق خونه ی خدا رفته بودم،میقات،لبیک،انگار هیچ چیز دیگه نمی تونست آرومم کنه،حس می کردم خدا خودش می فهمه چقدر خسته ام می فهمه چقدر احتیاج دارم بهش احساس نزدیکی کنم،اصلا انگار تمام شکوه و شکایتامو می خواستم برم در خونش بهش بگم.
خیلی وقتا قبل از رفتنم فکر کردن به اینکه قرار برم خونه ی خدا(تقریبا از بهمن سال قبلش که اسمم دراومد)باعث می شد دست به کارای احمقانه ای مثل خودکشی نزنم.وقتی برگشتم،آروم شده بودم،اونقدری که دیگه می تونستم،بشینم آروم ومنطقی به همه چیز فکر کنم.
دل کندن از این خانه دشوار است لیکن چه خوش میزبانی که دل کندن ندارد
ادامه دارد...
پست بعدی آخرین پستم ان شاءالله
به نام بزرگ خالق خوبی ها
دیشب اولین بار بود به این موضوع فکر کردم که شاید بکارتم آسیب دیده باشه،می خواستم برم مادرمو بیدار کنم ازش بپرسم،ولی الان اصلا دیگه برام اهمیتی نداره،یعنی این چیزی نیست که از دست دادنش بخواد ناراحتم کنه،برای خودم کمی عجیبه که اینقدر راحت حرف می زنم،اگر این موضوع فقط برای یک نفر قرار مهم باشه و اون شریک زندگی آیندم و نتونه تالمات روحیمو درک کنه،اصلا من رو قدرت درک و فهم وشعور اون آدم نمی تونم حساب کنم چه برسه بخوام بشم همسرش.
ادامه...
احساس می کردم باید به یه نفر بگم چه اتفاقایی داشت برام می افتاد،خیلی فرقی نمی کرد کی،از نگه داشتن این راز پیش خودم خسته شده بودم.شاید به اولین آدمی که بهش رسیدم،دختر عمم از خودم کوچیکتر،توی آشپزخونه بودیم که بی محابا پرسیدم:تا حالا کسی ازت خواسته فلان کار رو انجام بدی،بهم گفت:آره،همون پسر فامیلمون.این گفتن، اون شب به همین جا ختم نشد،همون شب با دختر عمم با خواهر بزرگترم حرف زدیم،دقیقا اون شبو یادمه،گفت بهتره به مامان بگیم،منم گفتم.الان واقعا ازش ممنونم به خاطر راهنماییش.بیچاره مامانم هنوز چند کلمه بیشتر حرف نزده بودم،زد توی صورت خودش و شروع کرد به فحش دادن به اون.فکر کردم با منه،فکرکردم از دستم عصبانیه،گفتم مگه من خواستم،گفت:با تو نیستم با اونم.من از نگرانی های مامانم چیزی سر در نمی آوردم،یعنی فکر می کردم از این ناراحت که یه پسر قسمت هایی از بدن منو دیده،به هرحال مامانم ماجرا رو با پدرم در میون گذاشت،اون شب کلی از من و دختر عمم سوال پرسیدن،از یه طرف ترس و از طرف دیگه ام از حرف زدن درباره ی سوالایی که ازم می پرسیدن خجالت می کشیدم،خیلی چیزها رو نگفتم،بعدش نمی دونم چی شد،پدرم باهاش حرف زد یا با خانوادش،از بعد اون شب دیگه درموردش هیچ کس حرفی نزد،ولی دیگه اذیتم نکرد.
کم کم بزرگ شدم،خیلی به این موضوع فکر نمی کردم،شایدم چون بدم می یومد از به یاد آوردنشون،ولی تو زندگیم به طور غیر مستقیم تاثیرات بدی گذاشته بود،تا سال دوم یا سوم دبیرستان.
کوچه ی هنرستان ما یه کوچه ی خلوت بود،ساعت تعطیل شدن مدرسمونم خیلی بد موقع ،معمولا بین 1 تا 3:30خیلی وقتا پیش می یومد بچه های مدرسه رو توی کوچه اذیت می کردن،این اتفاق دو دفعه برای منم افتاد،دفعه ی سوم با چند تا از بچه ها بودیم که یه پسر از پشت اومد و اذیتم کرد،همون موقع اشک توی چشام جمع شد و رفتم یه گوشه نشستم گریه کردم،انگار توی یه لحظه تمام اتفاقایی که چند سال پیش برام افتاده بود یادم اومد،حتی جواب دوستامم ندادم،خب به نظر اونا این اتفاق توی کوچه ممکن بود برای هر کدوم از ما بیفته.
از اون موقع به بعد بود که کم کم گاهی اوقات بهش فکر می کردم،خیلی کم ولی خب همه چیز یادم اومده بود.و این سوال که چرا من؟چرا همیشه برای من؟اصلا یه دفعه یادم اومده بود که چقدر احساس بدی داشتم اون موقع.
البته پرسیدن این چراها از خودم فقط مربوط به این موضوع نمی شد،من متولد یه خونواده ی فرهنگی و مذهبی ام.بعد از سن تکلیف پدرم از این لحاظ خیلی سختگیری می کرد، نمونه ی سادش این بود که به اجبار باید چادر می پوشیدیم،از طرفی هم درس خوندن ما، یعنی من و خواهربزرگم، مخصوصا، خیلی براش مهم بود و گاهی وقتا ممکن بود دست به هر کاری بزنه که ماحرفشو گوش بدیم.نمی خوام اینجا بشینمو از برخوردهای بد پدرم بنویسم،فقط تا این حد که نحوه ی برخوردش،دست بلند کردنش روی ما،حرف زدنش،تعصبات بی موردش،محدودیت هایی که می ذاشت.همه ی اینا باعث می شد که احساس کنم به خاطر رفتارهایی که باهام شده یا می شه با بقیه متفاوتم.این احساس تفاوت رو می تونم دقیقا توی فاصله گرفتن از جمع های خانوادگی به خاطر بیارم،و اینکه تا مدت ها هنوز سعی می کردم با بازی های بچه گانه خودمو مشغول کنم و چیزای دیگه ای که دوست ندارم دربارشون حرف بزنم.
به خاطر فنی بودن رشتم یک سال زودتر رفتم دانشگاه،یعنی همزمان با خواهرم که یکسال ازم بزرگتر بود.اراک شهر خیلی جالبی نبود،به خاطر محیط دانشجویی،بچه هایی از همه نوع و همه جا وهمین طور کارخونه های مختلف،کسایی که توش زندگی می کردن از شهر و فرهنگ های متفاوتی بودن.پدرو مادر من آدمای نسبتا حساسی ان،بعد از اینکه در مورد خوابگاه ها تحقیق کردن و به این نتیجه رسیدن که محیط مناسبی ندارن،ازم خواستن که با یکی از دخترهای فامیل پدرم که اونجا دانشجو بود همخونه بشم،من ترجیح می دادم که برم خوابگاه ولی بهم اجازه ندادن،و دوران دانشجویی من توی اراک با یک دختر آشنا و یک دختر غریبه شروع شد،دو تاشونم ازم بزرگتر بودن.....
دارم سعی می کنم همه چیزو بگم و بعد یک جا جمع کنم و تمومش کنم.
منتها به خاطر اینکه پست ها خیلی طولانی می شه و خودمم خسته می شم مجبورم کم کم بنویسم.به هر حال ادامه دارد...
به نام بزرگ خالق خوبی ها
چندتا پست هست که سعی می کنم پشت سر هم بنویسم و چون کمی متفاوت با بقیه ان ،برخلاف همیشه تمام سعی امو می کنم تا جایی که می تونم براش لینک بدم.و از شما هم می خوام که همین کارو بکنید.حرفایی که احساس می کنم باید به همه بگم چون دوست ندارم احساس بدی رو که خودم تجربه کردم کس دیگه ای تجربه کنه فرقی نمی کنه یه دوست باشه یا غریبه همه از یک نوعیم :انسان.زدن این حرفها اونم اینجا مدتها ذهنم رو مشغول کرده بود و شاید حتی چند بار پشیمون ولی نهایتا با خوندن مطالب یک وبلاگ احساس می کنم جسارت نوشتنش رو پیدا کردم.وقتی به این فکر می کنم شاید با خوندنشون کسی رو متوجه کارای اشتباهی کنه که تا حالا می کرده،یا شاید دختری مثل من که فکر کنه اتفاقای بد فقط برای اون افتاده کمی دلگرم بشه که تنها نیست،یا حتی برای دوستای خوب خودم یا خواهرام که قرار پدر مادرهای آینده باشن و مواظب پسرهای تازه به سن بلوغ رسیده و دخترهای کوچیکشون،بغض گلومو تبدیل به یک لبخند شیرین می کنه.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
... یه دختر 9 ساله که هنوز غرق بازی های کودکانه و بی خبر از عالم آدم بزرگ هایی که بیرون اون دنیان و هنوز تو وجود یکی از پسرهای فامیلشون، چیزی فراتر از صداقت رو نمی بینه.کم کم چیزایی رو می بینه که بهش می فهمونه تفاوت هست بین من با اون.با گذشت 11 سال ( که یاد ندارم توش حتی سعی کرده باشم از لحظات انزجارم از رفتاری که باهام شده با کسی حرفی زده باشم،شایدم سعی کردم و نتونستم)تک تک اتفاقها رو یادمه.
اولین بار:هنوز صدای خنده های خودمو می شنوم از احساس قلقلک دست هاش روی دلم،دلیلی برای شک کردن وجود نداشت،مگه من جز با زی های کودکانه چیزی می دونستم؟
دومین بار نمی دونم کدوم دفعه بود،نمی دونم چرا هیچ وقت لب به اعتراض بازنمی کردم،نمی دونم از چی می ترسیدم،اگرم ترسونده بودم چیزی یادم نیست.کارش شاید شده بود پیاده سازی چیزهایی که توی فیلم ها می دید یا تعریف هایی که شنیده بود روی من،از گفتن کاراش یه جورایی شرم دارم ولی می خوام بگم،چون فکر می کنم اینجوری حرفامو می فهمید،وقتی همه ی بچه ها توی حیاط بازی می کردن،وقتی دنبال توپ می گشتن وقتی من گفتم توی حمامه، رفت توپ رو بیاره گفت به مصی بگبد اینجا نیست خودش بیاد بدش،وقتی که رفتم و باید به تمام حرفاش گوش می کردم،کاری رو که ازم می خواست انجام می دادم،بهش اجازه می دادم به هرجای بدنم که دوست داره دست بزنه،انگار این لمس کردنا همراه با قاطی کردن شامپو وصابون و آغشته کردنشون به آلت تناسلی من لذت بخشتر بود،احساسمو دقیقا به یاد دارم از اینکه دلم نمی خواست این کارو انجام بدم، حتی هنوزم دلیل بعضی کاراشو نمی فهمم:یادمه حتی یه بار این کارو با روغن وشکر انجام داد.چرا؟؟؟؟؟؟؟
توی اتاق تهی خونه ی پدربزرگم نشسته بودم،مشغول لباس دوختن برای عروسکام،هیچ کس نبود،گفت:اگر دردت گرفت بهم بگو،با دستاش...ولی جیغ زدم،وقتی مادر بزرگم اومد پرسید ،چی شده؟گفتم:هیچی، سوزن رفت توی دستم.
همون روز بود که مادرم زنگ زد خونه ی پدر بزرگم پرسید کی اونجاست گفتم من و اونو مادر بزرگم،گفت:پس با اون بیا خونه.گفتم:نه،اصلا می خوام بمونم همین جا.گفت:نه،بگو بیارد خونه.مسیری که انتخاب کرد یه مسیر خلوت بود و پر از کوچه،حتی توی مسیرم مدام دستش روی بدنم بود.
این اتفاقا حتی موقع بازی های کودکانه هم می افتاد. خونه ی عموم دو تا اتاق کوچیکه که پایین حیاط خونه ی پدربزرگمه،خیلی وقتا اونجا بازی می کردیم،اون با ما بازی نمی کرد ولی موقع بازی قایم باشک،وقتی پشت پرده قایم شدم و اومد... باز نگاه سنگینش و ... ،یک آن متوجه شدم پرده کنار رفت،یکی از پسر عمه هام داشت ما رو نگاه می کرد و دوباره پرده رو کشید حتی نگاه پسرعمم دقیقا یادمه،گفتم تورو خدا بسته اون دید... .
در حالت عادی من حتی باهاش حرف نمی زدم،از من 5 سال بزرگتر بود،یه پسر تازه به سن بلوغ رسیده که شاید خودشم خیلی چیزها رو نمی دونست،شاید خیلی بچه بود.
...
آخرین بار،بهم گفت:برو بشین زیر میز تحریر،بعد ازم خواست،...بذارم توی دهنم،اینبار دیگه کار از نگاه های ملتمسانه گذشت،نمی خواستم این کارو بکنم حتی الان از تصورش حالم بد می شه.خوشحالم که همون موقع زنعموم صداش کرد و نتونست مجبورم کنه... .
وقتی به این چیزا فکر می کنم اولین چیزی که احساس می کنم از دستش دادم غرورمه،قبلا فکر می کردم برای همیشه از دستش دادم.
به نام بزرگ خالق خوبی ها
از دیدن قالب وبلاگم ،خودم دلم می گیره،یعنی اصلا رنگ قهوه ای رو دوست ندارم،با قالب قبلی هم که واسه ی فرستادن هر پست باید کشتی می گرفتم،آخرشم که کلا پرید،پست محمد تنهاست بود،خداییش دلم گرفته بود، شایدم واسه همین بود که این قالبو گذاشتم،دیروز پریروزم یه قالب جدید ساختم ولی اونم پرید اصلا همش همه چیز می پره،خلاصه اینکه تا وقتی که برسم درستش کنم تحمل کنید،دوست ندارم با دیدنش حس بدی به کسی دست بده.
شمارندمم عوض کردم آخه رسیده بود به هزار، دیگه ظرفیت نداشت،فکر می کردم خود به خود زیاد می شه خودش، ولی برگشته بود به صفر.![]()
به نام بزرگ خالق خوبی ها
ساعت ۹ صبح رفتم مخابرات دنبال کارهای کارورزیم،باور می کنید درب این ادراره دولتی بسته بود!کمی پایینتر تو همون خیابون یکی دیگه از قسمت های مخابرات هست،رفتم که بپرسم پس چرا هیچ کس اونجا نیست،می گه:
رفتن فاتحه خونی(همه با هم)!تا یه ساعت دیگه می یان احتمالا
نمی دونم کجای دنیا اینجوری که همه ی کارمندا با هم بذارن برن !که اینجا اینجوری تازه اونم مایی که کارمندامون ادعای نو کری دولت و نون حلال و... هم دارن اگرچه وقتی که اومدن و دیدم واقعا کارشون چیه،تازه فهمیدم اصلا انگیزه ی کاری ندارن،یعنی اصلا اینا کار ندارن،حالام که برگشته بودن نشسته بودن درباره ی مراسم حرف می زدن،تازه همراه با اطلاعرسانی از طریق تلفن.
اون کسی هم که من باهاش کار داشتم کلا نیومد و مونده بود برای بقیه ی مراسم.
فقط یه چیزش خوب بود:اینکه وقتی نشسته بودم منتظر این آقا با یکی از خانومایی که اونجا کارمند بود آشنا شدم سر قضیه ی دفترچه ی کنکور و بعدشم قرار شد کلی از جزوه هاشو برام بیاره،نمی دونید روز تولدم چه حالی ازم گرفته شد وقتی کلی دنبال کتاب گشتم و هیچ کدوم از اونایی که می خواستم پیدا نکردم.
دیگه اینکه برای دومین بار پام رفت زیر ماشین،دفعه ی قبل ترک برداشت اونم زیر تایر ماشین بابام.این دفعه فقط یه خورده درد گرفت.
به این فکر می کنم:
شاید شرایط زندگی،سختی هاش،ندونستنای آدما،پایین بودن سطح فرهنگی محیط زندگی و خیلی چیزای دیگه عمل کردن آدم رو محدود کنه،ولی لذت بخشه می بینم هیچ کس و هیچ چیز دیدگاه ها و افکارم رو نمی تونه محدود کنه.البته از خدام ممنونم.
------------------------------------------------
یه چیز دیگه
دیروز به کار کردن جوشکار که دقت می کردم به این فکر می کردم چقدر تعادل و تمرکز می خواد،اون بالا با دستگاه جوشکاری روی تیر آهن بشینی وکار کنی.خداییش کارشون سخته.
این دفعه از نوع درخت کاج ![]()
مدتها بود پی شیطنت های بچگی هام نرفته بودم،بی خیال دنیا و ترس،اینجور وقتا یا می زنم به کوه وجنگل و صحرا،یا مثل الان بالای درخت.
نمی دونم بابای من چرا هیچ وقت نمی تونه بیکار بشینه:یا در و پنجره رو درمی یاره یا می ذاره یا ییهو تیر آهن برمی داره می یاره تو خونه ستون بزنه،هوس می کنه در اتاقو از سمت راست کلا برداره بذاره سمت چپ و ...![]()
خلاصه اینکه نگم هر روز،هر ماه سال ما تو خونمون کار ساختمونی داریم.حالام که می خواد یه اتاق بسازه تو حیاط
،درخت کاج رو داره می بره ،چند متری از یه ساختمون دو طبقه بلندتره،خلاصه اینکه تا من رفته بودم تهران ترتیب شاخ و برگاشو داده بود و ریشه هاشم از زیر زمین بریده بود.ازش مونده یه تنه و میله های جا پایی که هی می گفتن :مصی بیا مصی بیا![]()
گرچه غرورم می گه نگم یه خورده ترسیدم ولی خوب
و بالا رفتن از درخت کاجم به رکوردای زندگیم اضافه شد.![]()
ساعت 4 صبح اومده پیشم می گه:آجی خوابم نمی بره،بیا برام قصه بگو،می گم قوربونت برم نور چراغ می ره تو اتاق مامان اینا ،بیدار می شن:می گه خب بیا با نور بخاری برام بخون![]()
می گم بیا تو اتاق خودمون چراغ روشنه برات می خونم می گه نه بابا پا می شه می بینه نیستم نگران می شه
.بالاخره راضیش کردم بره همونجا بخوابه.![]()
نیم ساعت بعد:آجی خوابم نمی بره،بیا یه خورده پیشم دراز بکش تا من بخوابم ،بعدش برو![]()
-عاطی خودم از خودم درسمو نمی خونم تو ام اومدی اینجوری می گی
-آجی مصصصصی![]()
-چشم![]()
یه ربع بعد:
-عاطی خوابیدی![]()
-نه بیدارم
اذان صبح:
-آجی نماز نمی خونی
-نه نمی خونم
-چرا:
-بزرگ شدی بهت می گم،آجی بیا بریم بالا کتاب بخون منم درس می خونم
-باشه بریم
ساعت .../5 صبح:
آجی خدا بنده هاشو که دانشجوان،خسته می شن دوست داره![]()
-آره![]()
-واسه همینه اشکال نداه نماز نخونن
-
آجی گیر نده(خواستم یه جوری بپیچونمش بهش گفتم حالا خیلی مهمه بهت بگم،خدا رو شکر خودش بی خیال شد)
آخرشم نشست مشقاشو نوشت،چند تا خاطره و خواباشو تعریف کرد بعدم خوابید
.
از وقتی از نور(دانشگاه)برگشتم با این خانوم 8 ساله هم اتاق شدم،
گاهی اوقات خنده هاش ،حرف زدناش یه جورایی امید زندگیمه![]()

به نام بزرگ خالق خوبی ها
اول نه، یعنی خدا نکنه که رویا بلایی سرش بیاد!تو وبلاگش می تونید بخونید خدا رو شکر چه خطری از سرش گذشته،فکرشو بکن آدم به دوستش بگه خوشحالم که زنده ای.![]()
دوم نه،تا جایی که یادمه هر وقت خواستن چیزیو ازم بگیرن یا خودم واسه خودم منع کرده باشم بیشتر حریص می شم،از دیروز تا حالا هر اتفاقی افتاده خواستم بیام اینجا بنویسم:
اینکه عاطی(خواهرم) رو بردم مدرسه،ولی هنوزم حس می کنم از مدرسه چندان دل خوشی ندارم.
بعدشم رفتم شهرداری که بگم پیاده رو ها ی مسیر مدرسشونو درست کنن،این برام جالب بود که اونجام کارمندا با بی سیم برای هم پیام می فرستن همون موقع آقای مسئول خدمات شهری بی سیم زد که رسیدگی کنن!خدا کنه واسه خاطر این بچه هام که شده درست کنن.
بعد از ظهرم بعد از چهار جلسه غیبت رفتم سر کلاس زبان،جزومم یادم رفت ببرم داشت خوابم می برد یاد چند وقت پیش افتادم که استاد نیومده بود مثل دیوانه ها داشتم به این فکر می کردم وااااااااای اگه استادم بمیره و دیگه هیچ وقت نیاد چی کار کنم
!
بعدشم هفته نامه ی استانیمو نو گرفتم،واقعا که صفحه ی اولی چقدر به زندگی و پیشرفت اینجا امیدوار شدم:
صدای ملت شنبه ۲۸ مهر ۸۶:
... و چنین است بر اساس آخرین آمارگیری از در آمد و هزینه ی خانوار-مرکز آمار ایران-عنوان پر افتخار بیست ونهمین استان کشور از نظر"تعدا د افراد دارای در آمد در خانوار"در بین ۳۰ استان کشور را از آن خود کرد.
تا چند وقت پیشم که می دونم نرخ اول بیکاری رو داشتیم.ولی من امیدوارم که همه چیز خو ب بشه![]()
الانم که دارم می نویسم داره چار خونه رو نشون می ده،خیلی ندیدمش، ولی بدم نمی یاد بدونم نقطه مثبت این سریال چیه.
سوم نه،خواستم دیگه کتاب نخونم که درس بخونم می بینم اینم نمی تونم:آخرین کتابی که داشتم می خوندم،الجزایر و مردان مجاهد تا وسطاش خوندم دیدم نصفه ولش کنم یادم می ره،پس نتیجه اینکه فقط از میزان خوندن توی روز کم می کنم.
سعی امو می کنم فکرم رو خیلی مشغول اینجا نکنم.
به غیر از چند تا از دوستای خودم و کسایی که موتور جستجو می یارتشون اینجا،می دونم خیلی خواننده نداره.ولی خودم خیلی دوسش دارم و به نظرم اینم مهمه!