تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
جمعه 1386/06/30
امید
به نام بزرگ خالق خوبی ها

 

نه آمدن،دلبخواه ماست

نه رفتن،آوازی به اختیار

 

دنبال دردسر نگرد

همه چیز درست خواهد شد،

بالاخره انعکاس چاقو را فراموش خواهیم کرد

 

بالاخره مرغ سحر نیز با ما به میکده خواهد خواند

بالاخره ما هم روزی

به دلخواه خود زندگی خواهیم کرد

 

سید علی صالحی

 

+ نوشته Massy
دوشنبه 1386/06/26
رمضان مبارک

به نام بزرگ خالق خوبی ها

نجوای سحرگاه من با تو

این روزهای عزیز!

انگارحس می کند وجودم

این روزها از جنس دیگریست

نمی دونم چیزی که آدم رو پیوند می ده به زمان ها و مکان های خاص دقیقا چیه

شاید درک لذت وصف نا پذیری باشه که تو اون موقعیت ها داری واینه که خیلی

وقتا منتظر لحظه شیرین تکرار می مونی. و بالاخره انتظار تموم می شه

آرررررررره شیرین و دوست داشتنی،من دلم برای شبای قدر تنگ شده

 

+ نوشته Massy
شنبه 1386/06/17
نقاشی آرزوها
به نام بزرگ خالق خوبی ها

خوابگاه که بودیم،یکی از هم خوابگاهیام یه عکس خانوادگی داشت:
خودش خونوادش ،و خانواده یکی از دوستای خانوادگیشون که وقتی سمانه راهنمایی می رفته، پسر همین دوستشون تو عالم بچگی بهش می گه دوستت دارم....
و از اون موقع یا شایدم بعدا این دوست ما احساس علاقه ی بیشتری بهش پیدا می کنه،البته یکطرفه.
فکر می کنم دنبال الگوی نقاشی می گشتم که بهم گفت:
من و با مهدی کنار هم نقاشی کن
منم براش کشیدم،نقاشی با مزه ای شد
گاهی وقتا می بینمش به این فکر می کنم،چقدر مرموز و پر از ابهام لحظه رسیدن به آرزویی ،بی هیچ قبل و بعدی در واقعیت،مثل تصویر نقاشی من .
نمی دو نم بعدها چه اتفاقاتی ممکنه بیفته ولی ضرر تصور رسیدن به رویاهای محال شاید به همون اندازه ی مفید بودن تصور رویاها باشه برای بالا بردن انگیزه هایی که به رسیدن به هدف های درست  کمک می کنه....
و

البته سختی کار همون تشخیص درست یا غلط بودن هدفی که براش رویا
پردازی می کنی وتقریبا مشکل من ،در اکثر مواقع!

+ نوشته Massy
شنبه 1386/06/10
محمد تنهاست

به نام بزرگ خالق خوبی ها

دوست داشتم یکدفعه از امیر و محمد بنویسم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از

مرگ امیر .

امیر پسر دایی من 16 ساله،پسر کوچیکه ی دایی جانبازم.این که دارم اینا رو اینجا

می نویسم نه به خاطر اینکه دلم گرفته و ناراحتم واسه اینکه امیر یه درد مشترک

بود.خودش،زندگیش،برادرش،پدرش...

دایی تقریبا دو سال پیش بود که فوت شد نمی دونم چند وقت بود من ندیده

بودمش ،دایی عبدل جانباز جنگ بود از اونایی که تا مرز شهادت رفته بودن اما ...

به خاطر ضربه ای که به سرش خورد دچار مشکلات روحی و روانی شد،می گن آدمی

بود فوق العاده اهل مطالعه و تفکرو سنجیده سخن.

زنده موند،ازدواج کرد و دو تا بچه دو تا پسر:امیر ومحمد.زنش نتونست تحمل کنه

طلاق گرفت و بچه ها پیش پدر موندن و مادرشونم شد مادر بزرگم.

چون دایی یه دفعه حالش بد می شد ما هیچوقت خونه ی مادر بزرگم نمی رفتیم.

در واقع قدغن بود گرچه دایی وقتی حالش خوب بود خیلی مهربون بود.مدرسه که می

رفتم یه روز تشنم بود با اینکه اجازه نداشتم برم،رفتم در خونه ی مادربزرگم آب بخورم

آب که خوردم اون وقت  یه دویست تومنی داد منم تا قبل از اینکه برسم خونه همشو

خرج کردم که کسی دعوام نکنه،یه بارم آش نذری براشون بردم ولی اون بار دایی

حالش بد بود...

گاهی اوقات بستری بود گاهی خوب بود گاهی هم ممکن بود دست به هر کاری بزنه

تا اینکه فوت شد.حالا امیر بود و محمد ومادریزرگم...

محمد خیلی وقت پیش ترک تحصیل کرد بود و نهایتا دوستای بد زندگی تلخ کمبود

محبت شدید و..و..و...

امیر بهمن امتحانای مدرسش رو با اینکه نرفته بود دادنمی شد ازشون خیلی انتظار

داشت تلخی و تنهایی توی زندگی بیشتر از اونی بود که بشه فکرش رو  کرد

تو یکی از همین خیابونای جامعه ی امن ما امیر یه مغازه موتور فروشی راه انداخت و

توش کار می کرد. دهم مرداد یه مرد با صورت پوشیده توی روز روشن در ملا عام با

اسلحه ی کلاشینکف می ره در مغازه به سادگی کلمه ی کشت امیر رو می کشه.

و هیچ کس هیچ چی نمی دونه

امیر رفت ...

 محمد بی پدر،بی برادر...

مثل همیشه تنها وتنهاتر از همیشه.

و قاتل امیر نا معلوم وآزاد


 

+ نوشته Massy
یکشنبه 1386/06/04
امیر مرد
هوالعالم

سه حرفی مثل مرگ مثل مرد

مثل رفت،عدم

مثل تیر

مثل قتل

+ نوشته Massy