تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
جمعه 1385/10/29

به نام بزرگ خالق خوبي ها

امروز داشتم تو پياده رو(نکته اخلاقی اینکه عابر باید تو پیاده رو راه بره) رد مي شدم

 يه تابلو ديدم مال دوزندگي لحاف و تشك ياد يه چيزي افتادم تا پارسال وقتي از دم در خياطي رد مي شدم دوزندگي رو مي خوندم

دو-زندگي البته  باور كنيد من تا چند وقت ديگه قرار مهندس بشم خير سرم ،بعد به اين نتيجه رسيدم كه خب لابد يه دفعه به ذهن يه

خياط رسيده كه بياد يه اسم خوب ومعني دار واسه خياطي بذاره بعد به اين نتيجه رسيده كه آدما وقتي لباساشون عوض مي كنن مي

تونن اين قدر احساس تغيير بكنن كه با پوشيدن لباس زندگي واسشون عوض شه حالا يا خوب يا بد.بعدم اين يه اسم معمول شده واسه

خياطي هر چي فكر مي كنم

حالا يادم نمي ياد چه جوري فهميدم كه دوزندگي رو بايد خوند دوزندگي!

هر چی با این سر وکله می زنم نوشتم درست نشون نمی ده.ببخشید

+ نوشته Massy
پنجشنبه 1385/10/14

به نام بزرگ خالق خوبي ها

رويا ي عزيز دعوتم كرده براي بازي شب يلدا بدم نمي ياد شركت كنم.

1-عاشق بلندي ام،يه دفعه مامانم اومد پيش مشاور مدرسمون گفت خانوم اين بچه رو چي كار كنم اي قدر از همه چيز بالا ميره.

2-بزرگترين آرزوم اين كه به همه آرزوهام برسم

3-حافظه كوتاه مدتم خيلي ضعيف ممكن در عرض پنج دقيقه،5 دفعه بپرسم ساعت چنده

4- دوست دارم دوازده تا بچه داشته باشم

5- خيلي عصباني كه بشم همه رو تهديد مي كنم مي رم،كجا خودمم نمي دونم آخرين دفعه كه از دست خودم خيلي عصباني بودم تنهايي رفتم جنگل.

براي ادامه بازي كيمياو چيستا رو دعوت مي كنم

+ نوشته Massy
شنبه 1385/10/09

به نام بزرگ خالق خوبي ها

صحيح وسالم رسيدم گفتم شايد كسي نگرانم باشه از نگراني درش بيارم حالمم كه خيلي خوبه مي رم مي يام مي خندم پاش بيفته بزن و برقصم راه مي ندازم.

شاگردمم كه امروز اومده بود پيشم دختر خوبي،خيلي بامزه است همش دو سال ازم كوچيكتره دفعه دوم كه دارم مي بينمش قرار فردا عكساي عروسيشون بياره ببینم.

فقط يه بغض كوچولو گلوم گرفته انگار منتظر يه اثفاق، تا تبديل بشه به اشك و چيكه چيكه بريزه شايدم به قول آبجيم بازم قرصام نخوردم چرت وپرت دارم مي گم

عيد قربانم بر همه مبارك

خوش به حال اونايي كه الان مكه ان،رفتن حج.

+ نوشته Massy
جمعه 1385/10/08

به نام بزرگ خالق خوبی ها

دیگر بهانه ای نیست

حرفی برای گفتن

حتی ترانه ای نیست

........

و این وداع و پایان

حرفی هست برای گفتن؟

سخن بگو تو با من

گر نه خدانگهدار

در قلب کوچک من

هم دوستی و

هم دروغ

جایی ندارد با هم

تموم شد هر چی بود گذشت چی بود مهم نیست.

شاید یه اشتباه بود

شایدم این کارم اشتباه بود اگر بود امیدوارم درست شه اگرم نه زودتر فراموش کنم

 

عجب هوایی دیشب می خواستم بر گردم شمال جاده ها بسته بود امشب می رم به امید خدا ممکن تو راه بمونم

شایدم برگردم از وسط راه

به هر حال اگر کلا نه رفتم نه برگشتم نه رسیدم

 حلالم کنید

خدا حافظ

 

 

 

 

+ نوشته Massy
یکشنبه 1385/10/03

به نام بزرگ خالق خوبی ها

خیلی دلم پر از خیلی چیزها ولی چند وقت می خوام درباره یه موضوع دیگه بنویسم که متاسفانه نشد.

تو زندگی هر آدمی یه موقعیت هایی پیش می یاد که اگر بخواد عملی رو انجام بده باید ریسک کنه بعضی وقتام

به هرقیمتی ممکن این کار بکنه، حالا الله اعلم که چی پیش بیاد بعدش با چه عکس العمل ها وا تفاقایی

بایدروبروبشه.

یه جور ریسک کردن هست که اگر نشه خیلی خطرناک نیست این که آدم توی طرز فکرش ریسک کنه اگر

دید نتیجه نداد مثل قبلا فکر کنه یا یه طرز فکر دیگه رو انتخاب کنه.گرچه وقتی که آدم یه ریسک عملا انجام

می ده تقریبا همین مرحله ام داره ولی فکر می کنم توی زندگی آدم این حالت کمتر اتفاق می افته و بیشتر

اوقات دیدی که آدم نسبت به دنیای اطرافش داره به طرز فکر آدم بستگی داره.

+ نوشته Massy