به نام بزرگ خالق خوبی ها
اعتراف می کنم گاهی اوقات خیلی مزه می دهد وقتی در هر اداره ای پا می گذاری یا هر جای شهر می روی یا هروقت خودت را معرفی می کنی راحت کارت را راه می اندازند و خانواده ات را می شناسند.
آنوقت گاهی تازه دلت می خواهد عوض تمام عقده های درونت که از همین شناخته شدن ها نشات می گیرد با گفتن دوباره جایگاه اجتماعی خانواده ات آنچه می خواهی و نشد را جبران کنی،می دانی هیچ بد نیست که این موقعیت ها را داشت و البته سو استفاده نکرد که راستش به خاطر ندارم این کار را کرده باشم یا حتی خواسته باشم با این قضیه پز دهم یا منت بر سر این و آن بگذارم که اگر هم کرده باشم خدا مرا ببخشد .
اما این قضیه که شناخته شدن پدر و خانواده پدری ام که خیلی هم دوستشان دارم آزارم می دهد وقتی حس می کنم از کودکی ام تا کنون خیلی جاها دست و پایم وحتی زبانم را بسته است.می دانی سخت است زندگی وقتی آنطور که فکر می کنی بهتر است اما حس کنی نمی گذارنت،گاهی دلم روحیه طغیانگری می خواهد که لااقل اگر اعتراضی می کنم بعدش خودم نرنجم و خود را سرزنش نکنم.
هر روز که از خواب ناز بر میخیزی...نه!از همان موقع که احساس بیداری و هوشیاری می کنی،با خودت تکرار کن:سخت نگیر...به خودت تلقین کن:هرچه بیشتر سخت بگیری سخت تر می شود،هر چه بیشتر سخت بگیری دنیا به تو بیشتر سخت خواهد گرفت.
آرامش لذت بخشی می گیرم از تکرار این کلمات با خودم![]()
امروز عاطفه را به بازدید نمایشگاه اسباب بازی در محل دائم نمایشگاه های شهرمان بردیم،برای من پر از ذوق بود دیدن غرفه های رنگارنگ از عروسک و اسباب بازی گرفته تا جوراب و بدلیجات و...،کمی به سال های کودکی خودم برگشتم،زمانی که تبلیغات تلویزیون را در مورد انواع نمایشگاه ها،شهربازی،باغ وحش،تا نوجوانی و باشگاه اسب سواری،مرکز نجوم،پیست دوچرخه سواری و... می دیدم و چقدر دلم می خواست شهر ما هم همه ی اینها را داشته باشد،البته ناشکری نمی کنم چرا که سال های کودکی من در شهرهای مختلف و بازدیدهای زیادی سپری شده،اما آرزوی کودکانه ای برای همیشه در دسترس بودن چیزهایی که دلم می خواست را می گویم.
حالا شهر درون دره ای ما بزرگ شده،و مانند خیلی شهرها ترافیک دارد،مانند خیلی شهرهای بزرگ برای رفتن از این سر شهر به سر دیگر حتی در خلوتی خیابان ها زمان بیش از چند دقیقه کوتاه را باید صرف کرد.پارک صخره ای دارد که دارند روی آن هتل N ستاره می سازند،دو هفته پیش در آن مسابقه دوچرخه سواری بانوان برگزار شد،و چندیست با اینکه ندیده ام ولی شنیده ام انجمن نجومی برپاست(که هیچ نمی دانم فعالیتی جدی دارد یا نه)،همین ماه دو زیرگذر در آن افتتاح شد تا کسان سفر نرفته و جای دیگر نرفته،خودشان با ماشین های خودشان زیر آن بروند و از ذوق جیغ بزنند(این را راست می گویم)،تازه قرار است یک رو گذر هم راه اندازی کنند،چیز دیگری که مدت هاست در شهر جریان دارد آوردن مداح ها و سخنرانان از این ورو آن ور است و مساجد ماهم گاهی میزبان آدم های اسم در کرده می شوند،چند صباحیست داربست هایی زده اند برای تبلیغات پروژه های انجام شده... صادقانه می گویم از این خوشحالم که هیچ ناامید نمی شوم از اینکه وضع بهتر هم خواهد شد گرچه به خون جگر خوردن ها و فدا شدن ها و صبر کردن ها...،باورم به این ایمان قویست که خوب بهانه ایست برای ماندن اگر کاری از دست چون منی بربیاد(بگذارند بربیاید)
هیچ چیز به اندازه طبیعت روحم را آرام نمی کند و این را بارها امتحان کرده ام.هر چقدر هم که برایت همه چیز تکراری با شد و کسل کننده،این یکی روحت را آرام می بخشد.
دلم یک گلدان فانتزی می خواست امروز،تا گلی قرمز،صورتی یا بنفش در آن بکارم و شاید هر رنگی جز زرد.
راستی آدم ها را چه می شود که گاهی طوری برخورد می کنند که انگار نه انگار همدیگر را می شناسند؟
این می شود که یا بی حوصله اند یا بی عقل یا پر توقع
.
این روزها هر روز صبح می رویم ورزش.... .