دومين پست امروزمه،عجيب اين روزها داستان صادق هدايت توي ذهنم تداعي مي شه:زني كه مردش را گم كرد.
بعد از ظهر رفتيم پارك لاله،اولش خيلي ذوق كردم،ولي بعدش همش حس مي كردم،هيچي جاي دريا رو نمي گيره،حتي تماشاي معصوميت بچه هاي مشغول بازي توي پارك.
يه جاي ديگه ام رفتم،مسجد نور،اماكن مذهبي آدم(آدم يعني مصي) رو خيلي آروم مي كنه.مسجد خيلي خوبيه با امكانات عالي و فضاي راحت و آروم و دلنشين.دقيقا دور ميدون فاطمي.
به نام بزرگ خالق خوبي ها
نمي دونم تا چند وقت ديگه مي تونم كفشامو بپوشم،ولي حالا ديگه دوستشون دارم![]()
دلم مي خواد اگر پاره ام شد،دوباره بدم كفاش بدوزه و از اول بپوشم،الاااااااان نزديك سه ماهه كه من مي خوام يه كفش نو بخرم،ولي هيچ كفشي نبوده كه دوست داشته باشم،يا توش راحت باشم،اينم پامو مي زد،ولي الان خوبه.
آقاي آيدين مي گه اينجا وبلاگ خودته،هرچي دوست داري مي توني بنويسي،ولي من هيچ وقت نفهميدم كاري كه فقط انجام دادنش واسه دوست داشتن خودم باشه،به چه درد مي خوره.
اين كه كفشام داره پاره مي شه و اينقدر ذوق دارم كه بگم من يه جفت كفش مندرس دارم كه دوستشون دارم به حال ديگري چه فرقي مي كنه؟
حوصلم سررفته،از تمام هفته ي كاري پيش فقط شنبه رو رفتم سر كار،بقيش مرخصي استعلاجي،از استراحت كردن خسته شدم!
دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سركوه
دورها آواييست كه مرا مي خواند
حالا شعر مي گيم(يه قسمتايي به حالت دكلمه×× خونده بشه لطفا)![]()
دلش ساحل دريا مي خواد
نوشين* و صحرا مي خواد
جنگل زيبا مي خواد
مي خوام برم انار جان
دلم يه روستا مي خواد
××صداي جيرينگ جيرينگ صدف هاي دريا
××باغچه كوچولوي خونمون،شاهي هاي بي حيا
تره و ريحون مي خواد
دلم لك زده با يه جونور واقعي حرف بزنم
مثلللللل گاو
بز،بز نه گوسفند
جوجه
يا يه مارمولك،كرم،تو بگو مگس،قورباغه
دلم براي عاطفه تنگ شده،آبجي كوچولوي 8 سالم،براي ريحانه
حالا خوبه فاطي اينجاست،وگرنه دغ مي كردم
يه عكسم دارم،منم با خونه ي خدا
واسه دلخوشي همه ي اينا خوبه
دلخوشي ها كم نيست:كودك پس فردا
مي دوني گاهي وقتا كه رويا پردازي هام گل مي كنه،مي گم يه روزي بچه هاي من اينجا رو مي خونن،وقتي درخت سبزبشه،به خودددددم مي گم تازه نوه هامم اينجا رو مي خونن...
بعد چي مي گن؟
الهي قربونشون برم![]()
كاش كه اينقدر كه ذوق ديدن نسل هاي بعد از خودمو داشتم،دلم مي خواست ببينم فردا چه جوريه.
از امروز تمرين مي كنيم... .
بعضي وقتام دلم مي خواد يه خورده از سياست و مملكتداري و ... سر درارم،ولي هيچ جا به درد آدم نمي خوره،ههههههههههي همونقدر كه از دور و ورت بي خبر نباشي بسه.
مصي الان مي ره مي شينه يه ذره سهراب مي خونه،وسايلشو مرتب مي كنه
مصي ديگه ظهير الدوله نميره
سر قبر فروغ نميره
ديگه سر قبر هيچ مرده اي واسه زنده ها گريه نمي كنه
زنده ها بايد ارزششو داشته باشند،گرچه من تا حالا به هيچ آدمي بي ارزشي رو نسبت ندادم
زنده ها اگر مرد بودن...
اين اشك هميشه جاريه،حيف كه واسه يه دلتنگي بيخود ريخته بشه
...
ديگه برم
به ديدن يه دسته مرغابي يا غاز،يه شاليزارم قانعم
مرخصي بعديمو مي رم شمال،بعدشم مشهد
.
*نوشين،فاطمه،سمانه،ميترا،سوگلي،فرشته،مارال:دلم واسه همشون تنگ شده،دوستاي شمالم،همكلاسي هام،براي خانوم ايزدي و حاج آقا(همسايه هاي خوابگامون)با درختا و پرتقالاشون... .
ناباورانه عاجز است از درك نيازم
احساسم
ديريست كه ديگر خبري نيست
از لطافت صادقانه ي كلامت!
به نام بزرگ خالق خوبی ها
بزرگ خالق خوبی ها!این روزها اینقدر باهاش احساس غریبی می کنم که همش فکر می کنم،خدا هم باهام قهره،قهر!بچه گانه ترین واژه ای که آدم می تونه در مورد احساسش نسبت به یه وجود بزرگ داشته باشه،واژه ی دیگه ای پیدا نمی کنم،گرچه چندان اهمیتی نداره... .
روزی که می خواستم وبلاگمو بسازم چه دلخوش بودمو امیدوار،چقدر پر انرژی که اسمشو گذاشتم اندیشه پاک،هنوزم امیدوارم،ولی نه به درست شدن چیزایی که روحمو خسته می کنه.
یه چند وقتی نمی خوام اینجا بنویسم،خب اینروزا زیاد حالم خوب نیست،همش گریه،همش کابوس،نمی تونم پاک فکر کنم،پاک بنویسم،احساس بی حوصلگی،عادت دارم غم نوشته هامو تو دفترم بنویسم،فعلا اینجا حرفی واسه گفتن ندارم... .
کار کردن تنها چیزیه که فعلا آرومم می کنه.
من،اینجا برای نمرده ی تو گریه کردم
سر قبر همه ی این مرده ها برای زنده ی تو گریه کردم
فکر نمی کردم فضای امامزاده صالح اینقدر دلنشین باشه،حس خوب بودن توی حرم امام رضا رو داشتم
.
دیگه اینکه به قول آقای افشار عصرای جمعه دلگیره.
می خوام بنویسم، خیلی وقت ندارم ولی با خیلی حرف
شاید خیلی قشنگ نباشه با دلتنگی بخوام شروع کنم،ولی اونقدر همه چیز خوبه که تنها حس بدم،احساس دلتنگی که مدت هاست باهامه،شاید هنوزم نمی دونم باید باهاش چی کار کنم،راستی آدم با دلتنگی هاش چی کار می کنه؟
اونم برای کسایی که... .
بگذریم،امروز اولین آخرین روز هفته ی کاریم بود،اینجا(شرکت) رو دوست دارم،همکارامم همین طور،مدیرمونم دوست دارم،کارایی که انجام می دن و... .دیدگاهشون نسبت به خاک،وقتی می ری حس می کنی که خاک جون داره،شخصیت داره،باهات حرف می زنه... .
خوابگاهم بد نیست، تقریبا شبیه دانشگاه،نمی دونم خیلی با بچه های خوابگاه نیستم،نمی شناسم ولی راضیم
.
خوبی غربت اینه که هرچقدر از آدما دور می شی به خدا نزدیکتر می شی
به نام بزرگ خالق خوبی ها
تضاد گیج کننده ایه بین پیدا کردن دلیل برای احساس و احساس برای دلیل،اینکه گاهی سعی می کنم،برای احساسات دلیل منطقی پیدا کنم و از طرف دیگه این خود احساسات هستند که دلیل منطقی خیلی رفتارها می شن.
اینجور وقتا نسبت دادن غرایر به دلیل بعضی رفتارها،چه احساسی و چه غیر احساسی کار آدم رو یه خورده راحتتر می کنه،اگرچه اگر بخوای گیر بدی،دلت می خواد بدونی دلیل غریزه چیه و چرا هست و میزان کیفیت و کمیتش چرا در انسان ها متفاوته و این تفاوت از کجا سر چشمه می گیره... .
خب فکر کنم باز هم نسبت دادن غریزه به ذات و سرشت انسان ها تا حدودی ذهن آدم رو آروم می کنه،
یعنی در کل علت منطقی احساسات رو تو رفتارشناسی یا به دلایل منطقی نسبت بدی یا به غریزه،
دیگه اینکه خود منطق و غریزه از کجا می یان باز جای سواله،مسلما منطق نسبی نشات گرفته از یه منطق مطلقه و غریزه مشتق شده از یه ذات و سرشت(اسما نه رسما)،و نهایتا همین منطق و غریزه و استعدادها و ...ا،زیر مجموعه ای می شن از صفات مطلق،چگونگی تشکیل این زیر مجموعه است که خصوصیات و تفاوت های فردی انسان ها رو باعث می شه.
از طرفی اعتقادات انسان ها به وجود خدا،خالق،وجود مطلق و ...،باعث می شه که دارندگی این صفات مطلق رو به خدا نسبت بدیم،و منطق و احساس و غریزه و هرچیزی که در و جود انسان هست به روح دمیده شده ای از طرف پروردگار.
بعید می دونم کسی تو این موضوع مشکل داشته باشه که عقل و منطق نسبی رو مشتق شده از
یه منطق مطلق بدونه، و نفهمیدن ها و ندونستن ها رو به خاطر همون ناقص بودن عقل و منطق انسان در نظر بگیره نه اینکه بخواد به خاطر ندونستن خودش نواقص رو به منطق مطلق ارجاع بده.
ولی با غرایز نمی شه اینجور برخورد کرد، خود غریزه رو نمی شه به یک غریزه مطلق نسبت داد(برای همینه مشتق شدن غریزه رو گفتم اسما،در واقع این علت غریزه است که مشتق شده نه خود غریزه)،چون که اینطوری دقیقا با همون صفات مطلق تضاد پیدا می کنه،خب ما غریزه رو وجود میلی در انسان می دونیم که باعث می شه حتی نا خودآگاه، انسان در صدد برآورده کردن نیازهاش باشه،این نیاز هم می تونه جسمی باشه و هم روحی،و خب چیزی هست که از اول در ذات انسان قرار داده شده ،میل به رفع گرسنگی،تشنگی،برطرف کردن نیازهای جنسی و ... .دارنده ی صفات مطلق نه نیاز داره نه روح ونه جسم به اون معنی که ما می شناسیم.
مثل اینه که بخوای بگی غریزه یه اختراعه،یه چیزی که اصلا وجود نداشته ولی علت داره و علتش وجود داره، با موجود شدن انسان به وجود اومده تا چگونگی این مخلوق رو اونجوری که خالق می خواد تکمیل کنه،بدون اینکه احتیاج باشه قبل از اون موجود دیگه ای اونها رو دارا باشه.
الان که فکر می کنم می بینم شاید وجود استعدادها و توانایی ها به خاطر میزان همین غرایز باشه،اینکه انسان ها برای برآورده کردن نیازشون یک سری توانایی ها رو از خودشون بروز می دن که ما بهش می گیم استعداد.
...
دیگه خسته شدم،باقی ماحصل تفکرات فیلسوفانمو بعدا می نویسم.
دارم فکر می کنم چرا اینقدر سرعت اینترنت خوبه،به خاطر اینکه امروز ۱۳ به دره،خب ما به خاطر اینکه ۴ روز پشت سر هم رفتیم صحرا،امروز رو فاکتور گرفتیم،یعنی اصلا انرژی بیرون رفتن نبود دوباره.
به نام بزرگ خالق خوبی ها
فکر می کنم خیلی چیزا تو زندگی باید دست به دست هم بدن تا اون اتفاق هایی بیفته که ما دوست داریم،به آرزو هامون و آرامشی که می خوایم،برسیم
من اصولا آدم امیدواری هستم،خیلی امیدوارم،به اینکه شرایط بهتر می شه،به اینکه آدم ها اصلاحپذیرند،به اینکه اگر بخوایم می تونیم به خیلی از چیزهایی که می خوایم برسیم و ... .
ولی امید،کافی نیست،تلاش هم لازمه،و وقتی تلاش می کنی،باید صبر هم داشته باشی،این راه مستقیمی که خیلی از آدم ها اسما بلدند،اینکه خدایا ما رو بکش راحتمون کن،به گمونم به خاطر بی تحملیه ما آدماست،یا به تعبیری عجله.
شایدم خستگی،راستی چرا بعضی وقتا هر چی فکر می کنی،نمی تونی بفهمی گیر کار کجاست؟بعدشم خسته می شی.
شایدم نمی خوای باور کنی.فکر کنم ناباوری نسبت به واقعیت ها خیلی بده.با وجود نسبی بودن همه چیز این دنیا،دلم می خواد یاد بگیرم،واقعیت ها رو همون طور که هست ببینم،و جایی که واقعیت ها رو نمی دونم و هیچ کس دیگه ام نمی دونه،خوش بین باشم.هیچ دلیلی نداره،وقتی واقعیت ها رو نمی دونیم،به خودمون بدبینی رو تلقین کنیم یا اجازه بدیم دیگران اینکار رو انجام بدن،یه نمونه ی سادش رو می گم:
تهران،توی ترافیک مونده بودیم،کمی جلوتر دعوا شده بود،صاحب یه ماشین میوه فروشی با چند تا آدم از یه ماشین دیگه که ظاهرا از قبل برای دعوا آماده بودن.صحنه ای که من دیدم دقیقا این بود:
یه نفر مدام چوب رو بالا می برد و پایین می آورد،خب مسلم بود که با تمام قدرتش داره به چیزی ضربه می زنه ،به خاطر جمعیت زیاد چیزی مشخص نبود،من که تا دیدم،وا رفتم،بغز کرده بودم،سرمم داشت گیج می رفت.
همون موقعم شاگرد راننده اتوبوس داشت می گفت:آااااخ کشت یارو رو،داغونش کرد،وای مرد، میوه فروشه افتاد تو جو ... .
بعدم مردی که چوب دستش بود،چوبشو انداخت تو ماشینشو،سوار شد رفت.
مردم یه خورده پراکنده شدنو،پلیس اومد،یه نفر از اون وسط با لباسای پاره پوره بلند شد،نمی گم کتک نخورده بود،ولی اون ضربه های محکم به اون نخورده بود،بلکه پرتقالاش بود!
بعدشم به خودم گفتم،دختر خل واسه هیچی چقدر خودتو اذیت کردی...
بالاخره عید شدو زمستون تموم شد
از شروع دوباره ی فصل بهار خوشحالم
عید رو به همتون تبریک می گم،سال خوبی رو براتون آرزو می کنم
آدمای زیادی تبریک گفتن،اس ام اس زدن،بین همه ی تبریک ها اینو از همه بیشتر دوست داشتم:
.....................
سرخوش آن عیدی که آن بانی نور
از کنار کعبه بنماید ظهور
قلب ها را مهر هم عهدی زند
از حرم بانگ اناالمهدی زند
.....................
الان که دارم می نویسم،خرم آبادم،یعنی دیشب رسیدم،از کاری که پیدا کردم راضی ام،در واقع از یه تجربه اولیه نسبتا خوب،می دونی مدام خدا رو شکر می کنم،به خاطر محیط خوب شرکت و همکارای خوبی که دارم،مدیرمونم آدم خوبیه،خودم هوز قرارداد نبستم،به قول خودش یه وردستم بهم داده... .
پریروزم یکی از همکارام که هنوز نمی دونم اسمش چیه یه گلدون بهم هدیه داد،یعنی به همه داد،منتها من اصلا فکر نمی کردم،برای منم آورده باشه،این مدت به خاطر کلاسام،روزی دو سه ساعت بیشتر نمی رفتم شرکت.ولی برای آشنایی خوب بود.
این هفته یه جلسه کلاس در بازارم داشتیم،کلاس تعمیرات سخت افزار،فقط دو نفریم،مربیمونم یه جلسه بردمون پاساژ ایران،برای اینکه همه ی قطعات رو از نزدیک ببینیم،منم یه خورده خریدبرای شرکت کردم.در کل دیدن اون همه چیزای جدید هیجان انگیز بود... .
پریشبم که چهارشنبه سوری خونه ی عمه بودم،دو سه سالی هست که از چهارشنبه سوری بدم میاد،از صدای ترقه ها،از رو آتیش پریدن ها ... .بر عکس من عمه مثل اینکه خیلی دوست داره،کلی ترقه و منور خریده بود برای خودش و بچه ها،بقیه ی فامیلا رم دعوت کرده بود که بیان ... .من فقط یه منور روشن کردم،نور خوشگله،صدام نداره... .
چند جلسه ام که پیش آقای افشار رفتم،جلسات رواندرمانی خسته کننده است،ولی خب هم پرشام کمتر شده هم گریه هام،یه وقتایی به جلسه های اولم فکر می کنم،به الان خودم خیلی امیدوار می شم.می دونی گاهی اوقات هست که آدم نمی دونه چه جوری باید به خودش کمک کنه.